#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_42

-ايشالا صحيح و سالم برميگردن!

-ايشالا ايشالا...

بوسه اي به گونه اش زدم و گفتم:

-خوبي بدي ديد از ما،مارو حلال کن...خدافظ

-به سلامت دخترم..خدا پشت و پناهتون!

از خونه خارج شديم ...سوار ماشين شديم و راه افتاديم...هرچي بيشتر به مقصدمون نزديکتر ميشديم، انفجار ها هم زياد تر ميشد..حدود دو ساعتي تو راه بوديم...از دور چادر ها و سنگر هاي رزمنده ها معلوم بودن...هر چند ثانيه يه بمب ميترکيد...رزمنده هارو ميديديم که روي زمين دراز کشيدن و تير اندازي ميکنن البته اونا از ما خييييلي فاصله داشتن....حاج مرادي ماشين رو نگه داشت و روبه ما گفت:

-اون چادر رو مي بينيد؟

با دستش چادري رو نشون ميداد...با سر تاييد کرديم...ادامه داد:

-وضعيت رو مي بينيد که...در حال بمب باران کردن ما هستن...سريع از ماشين خارج ميشيد به سمت چادر ها مي دويد...فهميديد؟

بازم با سر تاييد کرديم...حاج مرادي لبخندي زد و گفت:

-شمار و به خدا ميسپارم...خيلي مواظب باشيد...سفارشتون رو به دکتر حسيني کردم...ايشون مراقبتونن...

-دکترحسيني کيه؟

-يکي از دکتراي اينجا...

-اهان

-خب دخترا...وقت تنگه...زود باشيد بريد!

-ممنون اقاي مرادي بابت همه کارايي که برامون کردين...خدافظ

-خواهش ميکنم دخترم...وظيفه بود...خدانگهدارتون!

از ماشين پياده شديم و به سرعت به سمت چادر رفتيم...وارد چادر شديم ...کل چادر پر از مجروح بود...دکتراي زن و مرد همه بدون وقفه در حال رسيدگي به مجروح ها بودن...من و فرشته از ديدن اين همه مجروح خشکمون زده بود...مجروح زياد تو بيمارستان داشتيم و لي نه انقدر زياد...با صداي مردي از شوک در اومديم:

-خانما...اينجا چيکار ميکنيد؟

يه مرد حدودا40 ساله با يه رپوش سفيد بود...حتما يکي از دکترا بود...فرشته گفت:

-سلام...مارو اقاي مرادي اوردن...دکتر حسيني درجريانن!

-اهان...همين جا وايسيد تا دکتر رو صداش کنم...

romangram.com | @romangraam