#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_41


ديسي به طرفم گرفت و گفت:

-بي زحمت برنج رو توي اين بکش

-چشم!

بعد از خوردن ناهار، با هزار جور بدبختي خانم گلي رو راضي کرديم ما ظرف هاي ناهار رو بشوريم...اخه خانم گلي خيلي پير بود و دلمون نمي اومد با اون دستاي ناتوانش اين همه ظرف رو بشوره!...بعد از شستن ظرف ها اومديم تو اتاق...دوتا تشک و بالش و پتو وسط اتاق پهن بود...صداي خانم گلي رو از پشت سرمون شنيديم:

-يکم استراحت کنيد...از وقتي که اومديد داريد کار ميکنيد...فردا وقتي راه افتاديد که بريد جيهه نبايد خسته باشيد!

-ممنون خانم گلي...حسابي به زحمت افتاديد!

-اين چه حرفيه الهه جان...شمام مثل دختراي نداشته من!..براي شام بيدارتون ميکنم...خب من ميرم اتاق بغلي...کاري داشتيد صدام کنيد

-چشم!

خانم گلي در اتاق رو بست و رفت...روسري هامون رو در اورديم و روي تشک ها دراز کشيديم...





-الهه من اماده ام

رو به فرشته که اماده شده بود گفتم:

-خب پس بريم!

کيف هامون رو حاج مرادي گذاشته بود تو ماشين...از اتاق بيرون اومديم...خانم گلي با قران و به ظرف اب تو حياط وايساده بود...ناخوداگاه ياد مامان افتادم...اخرين روز مامان هم با قران و يه ظرف اب تو حياط وايساده بود...بغض گلومو گرفت...يعني الان چه حالي دارن؟...خانم گلي رو به ما گفت:

-بيايد از زير قران رد شديد!

از زير قران رد شديم و بوسه اي بهش زديم...خانم گلي سيني رو به فرشته د اد و گفت:

-الان ميام

به سرعت به اشپز خونه رفت و چند ثانيه بعد با اسپند برگشت...اسپند رودرحالي که دور سرمون مي چرخوند صلوات ميفرستاد...حاج مراد تقه اي به در زد که يعني زودباشيد...خانم گلي رو بغل کرديم...وقتي از بغلش بيرون اومدم، با گوشه روسريش اشکش رو پاک کرد...گفتم:

-خانم گلي...چرا گريه ميکني؟

-هيچي الهه جان...ياد پسرام افتادم!


romangram.com | @romangraam