#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_39


-راستش چرا..سه تا پسر دارم که رفتن جبهه!...سهيل،سياوش،سپهر

-اهان

صداي ياالله اقاي مرادي از پشت در اومد...روسري هامون رو مرتب کرديم و به احترامش بلند شديم..اقاي مرادي درحالي که داشت دست خيسش رو با حوله خشک ميکرد رو به ما گفت:

-بفرماييد بنشينيد

و روبه خانم گلي ادامه داد:

-خانم..نهار اماده ست؟

-بله حاج اقا...الان سفره رو ميندازم

من و فرشته هم بلند شديم تا به خانم گلي کمک کنيم که گفت:

-شما کجا؟

با لبخند گفتم:

-مام ميايم کمک!

-اصلا...حرفشم نزنيد...شما مهمونيد و تازه از راه رسيديد...خسته ايد...خودم سفره رو ميندازم!

فرشته گفت:

-نه اتفاقا اصلا خسته نيستيم...

و به دنبال اين حرفش سريع از اتاق خارج شد...خانم گلي سري تکون داد و گفت:

-از دست شما جوونا...اخه اينطوري که خيلي زشت ميشه!

گفتم:

-چه زشتي خانم گلي؟...شما هم جاي مادر ما...مام ميخوايم به مادرمون کمک کنيم!

-چي بگم! زحمت ميشه!

-خانم گلي تعارف نکنيد ديگه

دست خانم گلي رو گرفتم و از اتاق خارج شديم...وارد اشپز خونه شديم که ديدم فرشته تا کمر تو کابينت فرو رفته...اين دختر اصلا چيزي به اسم خجالت حاليش نميشه...انگار نه انگار تازه يکي دوساعته که اومديم خونه اين بنده خداها...همچين رفتار ميکنه انگار اومده خونه خالش...خانم گلي رو به فرشته که پشتش به ما بود گفت:


romangram.com | @romangraam