#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_38
-فرشته!
-هوم؟
-زشته...بذار خودشونم بيان بعد شروع به خوردن کن!
-وا...خب گشنمه!...خانم گلي هم گفت بخوريم!
-تو تعارف سرت نميشه؟
-الهه گير نده ديگه!
سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و کنارش نشستم...فرشته تيکه موزي به طرفم گرفت و گفت:
-بيا بخور
-نه...نميخورم...ميل ندارم!
-ميل نداري يا به قول خودت تـــــــــــــعارف سرت ميشه؟
-فرشته چرت نگو خواهشا...ما تازه صبحونه خورديم...ميل ندارم!
-باشه بابا نخور!
و خودش تيکه موزي که به طرفم گرفته بود رو خورد...در اتاق باز شد و خانم گلي با يه سيني چايي وارد اتاق شد...سيني رو روي زمين گذاشت و نشست...رو به من گفت:
-خانم دکتر بفرماييد...تعارف نکنيد!
-چشم ميخورم!
خانم گلي به من و فرشته چايي داد و خودشم مشغول خوردن شد... پرسيد:
-دخترم...اسم هاتون رو نگفتيد؟
تا اومدم جواب بدم، فرشته درحالي که داشت سيب پوست ميکند گفت:
-اسم من فرشته ست...فرشته حقيقي...ايشونم الهه خانم هستن...الهه ستوده
-ماشالا...منم که اسمم گلي...خانم گلي صدام ميکنن
فرشته گفت:
-خانم گلي...شما بچه نداريد؟
romangram.com | @romangraam