#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_37


-الهه...اين حاج مراد مطمئنه؟

-والا چي بگم...وقتي داداش محمودم ما رو دستش سپرده حتما مطمئنه ديگه!

-باش!...دوست دارم هرچه زودتر برسيم خونه شون و خونه شـــ..

با ترکيدن بمبي حرف فرشته نصفه موند...مردم همه از ترسشون رو زمين نشستند...بمب زياد نزديک ما نبود...موشک هاي جنگي عراق به سرعت تو اسمون پرواز ميکردن و بمب مي نداختن...نگاهم به موشک ها بود که صداي حاج مرادي رو شنيدم:

-دخترا..زود باشيد سوار شيد

کيف هامون رو برداشتيم و سريع به سمت ماشين حاج مرادي رفتيم...بعد از اينکه سوار شديم،حاج مرادي بلافاصله حرکت کرد...با سرعت رانندگي ميکرد...از ترس زبونمون بند اومده بود...فرشته دستم رو توي دستش گرفت بود و فشار ميداد...اين کارو هروقت خيلي استرس داشت انجام ميداد...بالاخره بعد نيم ساعت طاقت فرسا حاج مرادي جلوي يه خونه نگه داشت...از ماشين پياده شديم ...حاج مرادي زنگ خونه رو زد...بعد از چند ثانيه صداي زني از توي حياط اومد:

-کيه؟

-منم خانم گلي!

زن حاج مرادي يا همون خانم گلي در رو باز کرد و با خوش حالي گفت:

-سلام...سلام...خيلي خوش اومديم...رسيدن به خير! بفرماييد بفرماييد

اول حاج مرادي و بعد ما وارد خونه شديم...يه خونه بزرگ ويلايي با يه حياط خيلي خوشگل و سرسبز داشتن...يه حوض بزرگ که مثل استخر بود....بزرگ و پر از اب ...ادم دلش ميخواست بپر تو اون حوض و شنا کنه...حياطشون خيلي ناز بود...ادم احساس ميکرد وارد بهشت شده...محو حياط خونه بودم که با صداي خانم گلي از اون حالت خارج شدم:

-ماشالا هزار ماشالا...چه خانم دکتر هايي...چه خانم هايي..خيلي خوش اومديد...خونه مارو منور کرديد

تشکري کرديم و لبخند زديم...خانم گلي زن مهربون و خيلي شاد و سرزنده بود...با خوشحالي ادامه داد:

-خب خانما...خودتون رو معرفي نمي کنيد؟

حاج مرادي در حالي که داشت دست هاشو توي حوض مي شست بلافاصله گفت:

-خانم گلي...بچه ها تازه از راه رسيدن...خسته اند!وقت براي اشنا شدن زياده!

-خدا مرگم بده...راست ميگي.(اتاقي رو نشون داد: ) بفرماييد اونجا..

به سمت اتاق رفتيم...در رو باز کردم و وارد اتاق شدم...پشت سر من فرشته هم وارد اتاق شد...يه اتاق نسبتا بزرگ بود...تو اتاق فرش دست بافي انداخته بودن و گوشه اتاق، تشک وبالش و پتو ها روي هم ديگه گذاشته بودن و روشون ملافه کشيده بودن...کيف هامون رو يه گوشه گذاشتيم...لباس هامون رو تازه عوض کرده بوديم که خانم گلي با يه ظرف ميوه وارد اتاق شد...پيش دستي هاروکناز ظرف ميوه روي زمين گذاشت و رو به ما گفت:

-ميوه بخوريد تا من چايي بيارم...داره دم ميکشه!

اينو گفت و از اتاق خارج شد...

اينو گفت و از اتاق خارج شد...فرشته طبق معمول به سمت ميوه ها حمله کرد و مشغول خوردن شد...با حرص گفتم:


romangram.com | @romangraam