#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_30

مامان سرش رو بالا اورد و نگام کرد...موژه هاش هنوز خيس بود...چند لحظه نگاهم کرد و اروم سرشو انداخت پايين و دوباره مشغول پوست کردن سيب زميني شد...گفتم:

-مامان شنيدي چي گفتم؟

-شنيدم...کر که نيستم!

-پس چرا حرفي نميزني!

-چون منم حاظر نيستم دختر رو به يه پير مرد بدم...پس حرفي نمي مونه!

با خوشحالي به طرفش رفتم و گونه اش رو بوشيدم...با خوشحالي گفتم:

-مامان خيلي ماهي...عاشقتـــــم!

-اره جون خودت...معلومه چقدر عاشقمي و هرروز حرصم ميدي!

-مــــــــــــامــــــــــ ــان!

-برو به کارات برس الهه...شب بابات اومد باهاش درمورد خواستگاره حرف ميزنم...مطمئنم باباتم راضي نميشه تو با همچين مردي ازدواج کني!...حالام برو کار دارم!

-چشـــــــــــــــــــــــ ـــــم!

اينو گفتم و به و هال رفتم...تلوزيون رو روشن کردم و مشغول نگاه کردن شدم...صداي در حياط اومد...بعد چند لحظه محمود وارد خونه شد...نگاهش که به من افتاد با لبخند گفت:

-سلام ابجي خانم

-سلام محمود

-خوبي؟ مامان کجاست؟

صداي مامان از تو اشپز خونه بلند شد:

-من اينجام محمود جان!

-سلام به مامان خودم!

-سلام پسرم...چيشد؟کارا جور شد؟

-اره تقريبا...فقط بليط قطار مونده که الهه و فرشته بايد بگن کي قصد رفتن دارن،تا من برم بليط بخرم!

با خوشحالي گفتم:

-محمود دستت درد نکنه....امروز با فرشته حرف ميزنم!

romangram.com | @romangraam