#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_29
-چيشده مامان؟
-چيشده؟ تازه ميپرسي چيشده؟...من چرا بايد به خاطر تو اين حرفارو بشنوم؟؟؟؟؟؟
با نگراني رتم طرفش و گفتم:
-مامان...ترو خدا بگو چيشده؟ نرگس خانم چي گفته مگه؟
-ديگه چي ميخواست بگه؟...قشنگ ازدواج نکردن تورو به روم اورد...ميدوني چي گفت به من؟ برگشته ميگه نسرين خانم،راستش پسر عموي من تازه زنش رو طلاق داده...46 سالشه...دوتا بچه داره...وضع ماليش هم بد نيست...دستش به دهنش ميرسه...دنبال زن ميگرده...منم الهه جان رو معرفي کردم..نمي خوام بي احترامي کنما ...ولي خب از وقت ازدواج الهه جان گذشته..ديگه ترشيده به حساب مياد...انگاري خواستگار هم نداره...ديگه وقتشه شوهرش بدي...تو اين دوره زمونه پسر مجرد سن بالا خـــــــــــيلي کم پيدا ميشه...پسر عموي منم مرد خوبيه...زنش خيلي سر و گوشش مي جنبيد طلاقش داد وگرنه مرد زندگيه...حالا من بهشون گفتم شرايط الهه جان رو..ايشونم قبول کردن...حالا يه زمان مشخص ميکنيد براي خواستگاري؟؟؟.....الهه...من چي بگم؟...چند دفعه گفتم بيا ازدواج کن! هاان؟ چند دفعه گفتم؟...خسته ام کردي!...چرا کاري ميکني که مردم تو روم برگردن اين حرفارو بزنن؟...اين همه درس خوندي چيشد؟ اين همه سال درس خوندي که اخرش بري جبهه؟ اره؟
مامان ديگه هق هق ميکرد...منم بغض تو گلوم گير کرده بود...با بغض گفتم:
-مامان! غصه نخور منـ...
-تو چي؟هان؟ توچي؟غصه نخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چي داري ميگي؟...به من ميگه تو خواستگار نداري...نميدونن دختر من خودش در رو روي خواستگاراش بسته...که چي بشه رو نمي دونم...الهه ...تو لياقتت يه مرد زن طلاق داده و با دوتا بچه ست؟ اررررره؟؟؟؟...اين همه سال درس خوندي که بري زن مردي بشي که دوتا بچه داره؟..الهه...بلند شو...بلند شو از جلوي چشمم دور شو...دوست ندارم ببينمت!
تکوني نخوردم..فقط با بغض گاش ميکردم...چي داشتم بگم؟...تمام حرفتاش حق بود...با داد گفت:
-ميگم برووووو!
ديگه موندن رو جايز ندونست...از جام بلند شدم و به اتاقم پناه بردم!..به ديوار تکيه دادم و سر خوردم رو زمين...سرم رو به ديوار تکيه دادم و چشم هامو بستم!..قطره اشک از گوشه چشمم يرون اومد و تا زير گلوم پايين رفت...زير گلوم رو قلقلک ميداد ولي توانش رو نداشتم که قطره اشک رو پاک کنم...امروز هم روز خوب بود و هم بد...صداي گريه هاي مامان از تو هال مي اومد...دلم گرفت...
اين گريه هاي چندوقتش همش به خاطر من بود...خدايا! ..خداجون کمکم کن بتونم از دلش دربيارم...تقصير من چيه؟ من مگه حق انتخاب ندارم؟....من دوست دارم برم جبهه!...دوست ندارم ازدواج کنم و کهنه شويي کنم...دوست ندارم وقتم رو هدر بدم...دوست دارم برم جبهه و براي کشورم بجنگم!...
مگه زنا نميتونن از کشورشون بجنگن؟؟؟؟...منم ميخوام پابه پاي رزمنده ها از کشورم ، ميهنم ، سرزمينم ، مردمم ، خانوادم حفاظت کنم...
خدا بگم نرگس خانم رو يکار نکنه که باحرفاش روزمون رو سياه کرد...از اول زبونش تند بود...هميشه ي خدا زخم زبون ميزد...اي کاش ميدونست با اين حرفاش، چه خنجري تو قلب هامون وارد ميکنه...
انقدر حرفاش تند بود که جگر ادم ميسوخت...زن خوبي بود ولي...پوفي کردم و از جام بلند شدم...زندگي من به خودم ربط داره...اجازه نميدم کسي من و خانوادم رو تحقير کنه...من اگه ازدواج نکردم تا الان دو دليل داشت...اولين و مهم ترين دليلم، دکتر شدنم بود...دومين دليلم ، شخصي که از هر نظر مناسب من باشه رو پيدا نکردم...
هه...حالا يه مرد طلاق گرفته که سن بابام رو داره ميخواد بياد خواستگاريم...واقعا خنده داره..من! الهه ستوده..زن يه مرد همسن بابام بشم؟؟...اي کاش همسن بابام بود...تازه از بابام هم بزرگتر بود...اه کشيدم...ببين کارم به کجا کشيد...با دستم اشک هامو پاک کردم...
در اتاقم رو باز کردم و به هال رفتم...
مامان تو اشپز خونه بود...بايد ميگفتم...بايد ميگفتم من زن يه مرد بزرگتر از پدرم نميشم!...وارد اشپز خونهش دم...مامان داشت سيب زميني پوست ميکند..اروم گفتم:
-مامان؟
-هوم؟
-من...من با اون..من...من با اين مرده ازدواج نميکنم!
romangram.com | @romangraam