#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_25
-فرشته لوس نشو خواهشا
-خيل خب بابا...باز از دنده چپ بلند شدي؟...چيشده؟
-فکرم مشغوله مامانه!
-اي بابا...انقدر سخت نگير...خاله هم بالاخره مجبوره قبول کنه!
-مجوره؟
-بله مجبوره...تو که پاتو توي يه کفش کردي که ميخوام برم...اونا با مخالفت کردنشون زمان رفتن تورو عقب ميندازن وگرنه تو بالاخره ميري!
-نميدونم...شايد حق باتو باشه!
-شايد نه...حتما حق با منه!
لبخند شيطوني زد و رفت...شيطوني زير لب گفتم و به اتاق 563 رفتم....امروز هم گذشت...ساعت 12:30 بود که شيفتم رو تحويل دادم...لباس هامون رو عوض کرديم و از بيمارستان خارج شديم...محمود تو ماشين،جلوي در بيمارستان نشسته بود...سوار ماشين شديم و راه افتاديم...کمي که گذشت گفتم:
-محمود؟
-بله؟
-چيشد؟بازم جوابي نگرفتي؟
محمود مکثي کرد...مکث محمود باعث شد بازم اميد هام از بين برن...اروم گفت:
-راضيشون کردم!
با چشم هاي گرد شده نگاش کردم...با ذوق گفتم:
-جون الهه راست ميگي؟
-اره به خدا...امروز بالاخره با هزار جور بدبختي راضيشون کردم!
از خوشحالي بغض کردم...بالاخره به ارزوم رسيدم...خدايا ممنونم...فرشته خودش رو بين صندلي من و محمود قرار داد و گفت:
-ديدي گفتم نگران نباش الهه خانم؟...من که گفتم مامانت قبول ميکنه!
با مهربوني نگاش کردم...واقعا اگه فرشته نبود من چيکار ميکرردم...فرشته دوستم نبود،خواهرم بود...فرشته رو رسونديم و به خونه رفتيم...مامان جلوي تلوزيون نشسته بود...بابا هم خواب بود...سلامي کردم و کنار مامان نشستم...مامان اروم سلام کرد...گونه اش رو بوسيدم و گفتم:
-مامان؟
romangram.com | @romangraam