#اسیر_پارت_99


- دیگه نمی خوام خانمم غصه بخوره، درد بکشه. می خوام خودم ازش مراقبت کنم. هم مواظب اونم، هم مواظب نی نیش. بسشه. می خوام جبران کنم. من سایه رو خیلی دوست دارم. اگه شما هم دوستش دارید لطفا مانع نشید. من همه کار به خاطر سایه می کنم.





به سامان نگاه کردم. سرش پایین بود. از سعید خبری نبود. مامان چشماش خیس بود. نمی دونستم چی کار کنم. می ترسیدم. از حرف های آرش که دروغ باشه، یا به خاطر بچه باشه. می ترسیدم، خیلی.





با فشار دستی رو شونم به خودم اومدم. آرش بود. داشت نگام می کرد.





- چیزی شده؟





سرمو تکون دادم و گفتم:





- نه.





- آخه هر چی صدات کردم جواب ندادی.





- داشتم فکر می کردم.





- فعلا به هیچی جز خودت و دخترمون فکر نکن.





و با خنده گفت:





- اگه دلت رحم اومد منو تو فکرت راه بده.





با شنیدن کلمه ی دخترمون لبخند زدم. ولی بازم یه چی تو فکرم باعث آزارم می شد که شاید تمام این حرکاتش فیلم باشه مثل قبل. من از این آرش با این تغییرات جدید می ترسیدم.





- بیا بریم تو. مادرت منتظرته. در ضمن اگه لباس و یا وسیله ی مورد نیازی خواستی از این جا بردار.





- یعنی واقعا می خوای من با تو بیام؟





با یه اخم نگام کرد و گفت:





- قبلا در این مورد با هم حرف زدیم. دوست ندارم دیگه این جا باشی. هر چند قبلا باید این کارو می کردم ولی الان دوست دارم مثل یه خانم حرف گوش با من بیای. دوست ندارم چیز دیگه ای بشنوم.





- ولی من می خوام کنار مامان و سامان باشم. من این جا احساس آرامش می کنم. در ضمن من نظرم در مورد تو عوض نشده. چرا می خوای مثل یه آدم زورگو حرف بزنی؟ من دوست دارم این جا باشم. هر موقع دوست داشتی می تونی بیای.





اخماش تو هم رفته بود. داشت لبشو می جوید. اومد سمتم.





- تو اینو می خوای؟ یعنی من تنهایی از این در برگردم؟





روشو برگردوند به یه سمت دیگه. منم داشتم حرکاتشو نگاه می کردم. از این که حرص می خورد خوشم میومد. «مونده تا بکشی.» لبخندی رو لبام اومد ولی زیاد این لبخند دووم نداشت. چون با حرفش ناک اوتم کرد. با برگشت ناگهانیش غافلگیرم کرد و متاسفانه لبخندم رو دید. بازوم گرفت تو دستش.


romangram.com | @romangram_com