#اسیر_پارت_100





- که می خندی؟ باشه تو می تونی این جا بمونی.





بازم لبخند زد.





- ولی اگه اتفاق خاصی افتاد منو مقصر ندونی. حالا خود دانی.





آخ لعنتی. اخم کردم.





- تو جرات این کارا رو نداری.





لبخند زد.





- اگه اتفاقی بیفته نهایت پستیت رو می رسونه.





لبخندش جمع شد. عصبانی شد.





- اگه من بخوام که زنم پیش خودم باشه نهایت پستیه؟ چی تو اون مغز کوچولوت می گذره؟ هان!





دیگه دست خودم نبود.





- چرا هنوز از راه نرسیده زنم زنم می کنی؟ کدوم زن؟ همون زنی که زدیش داغونش کردی، روحشو کشتی. با یه انتقام مسخره زندگیشو به کامش زهر کردی. هان کدوم زن؟ اصلا چرا تو دوباره برگشتی؟ کی ازت خواست برگردی؟ چرا همون جا نموندی و ازدواج نکردی؟ گور بابای من. تو که از من خوشت نمیومد. می تونستی با یکی از همون معشوقه هات بمونی. چرا اومدی سراغ من؟ اگه به خاطر بچه س می تونستی از یکی بخوای برات بچه بیاره. من تازه داشتم فراموشت می کردم. چرا برگشتی هان؟





می خواست حرف بزنه که با شنیدن صدایی حرف تو دهنش موند.





- چرا اینقده اذیتش می کنی؟ می دونی این وضعیتش خاصه. به خواستش احترام بذار. به اندازه ی کافی کشیده.





سعید بود. آرش داشت نگاش می کرد.





- ببخشید شما این وسط چه کاره ای که داری برا خودت نطق می کنی؟! من شوهرشم. شما چی کارَشی؟





سعید منو نگاه کرد و با یه مکث گفت:





- من داداش سایم.





برگشت آرشو نگاه کرد.





- حالا فهمیدی؟





romangram.com | @romangram_com