#اسیر_پارت_96
با تردید می پرسید. نمی دونم چی رو دلمو گرفته بود که گفتم:
- من نه به اون، نه به تو، نه به بابام حسی ندارم. از جنستون بدم میاد. خودخواهید. دوست دارید هر چی که خودتون دوست دارید بشه. من به تو حس ندارم. نمی بخشمت. چون واقعا خُردم کردی. کاری کردی که مثل دیوونه ها شم، حرف نزنم، همه کس از یادم بره. این دردها حاصل یه مدت زندگی کردن با توئه. می فهمی با تو.
این رو با بغض می گفتم.
- از تو و بابام متنفرم. اون روزایی که باید بهترین روزهای زندگیم باشه، شد کابوس. می فهمی؟ کابوس. تو انتقام گذشته ی مادرت رو باید از خود بابام می گرفتی نه یکی ضعیف تر از مادرت. تو اصلا چی می فهمی؟ حالا هم که فهمیدی باردارم سر و کَلَّت پیدا شده. باشه این بچه هم ارزونی خودت. وقتی به دنیا اومد یه دقیقه نمی تونم با تو باشم، فهمیدی؟
نگاش که کردم دیدم اشک تو چشمای اونم جمع شده. سخت بود برام. ولی خیلی حرف ها رو دلم مونده بود که بهش بگم. بعد یه سکوت طولانی گفت حاضر شم که با هم بریم ولی به شرطی که دوباره با خودش برگردم. شرطش مهم نبود. همین که از موضع خودش پایین اومده بود کُلی بود. ولی عمرا من بچمو بدم به این.
وقتی که آماده شدم رفتم بیرون. دور و برم رو نگاه کردم. معلوم بود یه خونه ی ویلاییه. خیلی بزرگ و قشنگ بود. نمی دونم آرش این خونه ها رو از کجا پیدا می کنه؟ یکی از یکی قشنگ تر. شایدم خودش طراحیش کرده. رفتم جلوتر دیدم خواهرش اون جا نشسته و داره یه ژورنال لباس رو نگاه می کنه. متوجه من شد. یه لبخند زد. با همون لهجش گفت:
- آتش بس؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
- فعلا.
منم نشستم رو کاناپه رو به روش.
- جایی می خواید برید؟
- آره. می خوام برم پیش خانواده ام.
- تنهایی؟
- نه. با آرش می رم. یه آن فکر کردم قبل رفتنم بهشون زنگ بزنم. می شه یه تلفن بهم بدی؟ می خوام زنگ بزنم.
بلند شد و بعد چه قدر با یه تلفن برگشت. شماره ی سامانو گرفتم. بعد چند بوق صدای گرفتشو شنیدم.
- بله بفرمایید؟
- سامان! منم سایه.
انگار باور نداشت.
- سایه خودتی؟!
romangram.com | @romangram_com