#اسیر_پارت_93
با بهت نگاش کردم.
- تا الانم اشتباه کردم که زودتر شرشو کم نکردم. ولی با این اوصاف کاری می کنم که هیچ وقت نظر به ناموس مَردُم نداشته باشه. می دم بلایی به سرش بیارن که نتونه اسم خودشم یادش بمونه.
- تو هیچ وقت این کارو نمی کنی.
- اون وقت چرا؟ حتما تو جلومو می گیری، نه؟
- نه اشتباه می کنی. من جلوتو نمی گیرم. حتی یه ثانیه خودمو زنده نمی ذارم. اینو بهت قول می دم.
- یعنی تو به خاطر اون عوضی خودتو می کشی؟
با داد گفتم:
- آره. بهت گفتم سعید خیلی برام عزیزه. وای به حالت اگه یه ناخن ازش کم بشه بدون حتما این کارو می کنم.
می دونستم حتما این کارو می کنه. با عصبانیت پاشد. دور خودش می چرخید. دستاشو محکم کشید تو موهاش. همون جور وایستاد زل زد بهم.
- باشه. فعلا دور، دور توئه. نوبت منم می رسه. به موقعش تلافی می کنم.
- هر کاری دلت خواست بکن.
از جام بلند شدم و رفتم شالمو بردارم. فهمید که می خوام برم.
- جرات داری پاتو از این خونه بذار بیرون. ببین چه طور آرزوی بچه رو به دلت می ذارم.
«عوضی، عوضی. می دونه چی کار کنه.»
- می خوام برم پیش مامانم. حتما تا الان از ناراحتی سکته کرده. بذار برم ببینمش. سامان دیوونه می شه. طاقت دوریمو نداره.
- منو چی فرض کردی؟ هـــــه به اسم دیدن مامانت می ری اون عوضی رو ببینی؟ بیشتر دلت برا اون دکتره تنگ شده؟ این جوری می خوای بری ببینیش؟ نه نمی ذارم. می تونی بهشون زنگ بزنی ولی رفتن محاله.
- تو چرا همه چی رو با هم قاطی می کنی؟ اون کاری بهم نداره. فقط برام نگرانه. بین ما چیزی نیست. باور کن.
بلند خندید.
- وای سایه چرا اینقده دروغ می گی؟ اون کاری بهت نداره، نه؟
با داد گفت:
romangram.com | @romangram_com