#اسیر_پارت_92





اشاره کرد به شکمم. راست می گفت.





- نمی تونستی. به هر حال تو باید تو این خونه بمونی. در ضمن می خوام حواسم به تو و بچم باشه.





- بازم گفت بچه! بابا این بچه ی تو نیست. از کجا می دونی که این بچه توئه؟





شونه هامو گرفت و محکم فشار داد.





- ببین سایه دیگه مراعات هیچی رو نمی کنم. پس پا رو دمم نذار. اگه این بچه ی من نبود تو حالا این جا نبودی. فهمیدی؟





- از الان تا صد ساله دیگه هم می گم این بچه، بچه ی تو نیست. این بچه فقط مال منه. اینو تو اون گوشت فرو کن.





خندید.





- باشه این بچه مال تو. ولی باید پیش من باشین.





- نمی خوام. من می خوام برم خونه ی خودم. دوست ندارم یه دقیقه ی دیگه این جا باشم.





- فکر کنم فراموشکار شدی. این جا خونه ی خودته. فکر اون خونه و اون آدماشو از فکرت بنداز بیرون، خصوصا اون عاشق بیچارت.





رگ گردنش زد بیرون. انگار یه چی یادش اومده باشه. چشماشو ریز کرد و زوم کرد تو چشمام. خودمو جمع کردم. اومد رخ به رخم شد.





- بین تو و اون دکتره چی بود؟ هان!





نگاش کردم. معلوم بود خیلی داره خودشو کنترل می کنه. حرصی شده بود. مثل بچه ای که اسباب بازی مورد علاقشو ازش گرفته باشن. منم بدم نیومد که حسابی بچزونمش. پس داشته باش.





- خیلی دوست داری بدونی؟





- آره. وای به حالت...





پریدم تو حرفش.





- وای به حالم چی؟ بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ نه نیست. پس گوش کن. چون خیلی مشتاقی. اون نیمچه دکتر که از قضا خیلی برام محترم و عزیزه ازم خواستگاری کرد. اون نیمچه دکتر تو این مدت خیلی هوامو داشت. موقعی که تو باید می بودی اون بود که با من بود. اون نیمچه به خاطر یه زمین خوردن من چه کارها نکرد. اون نیمچه دکتر خیلی بهم احترام می ذاشت. دوز و کلک تو کارش نبود مثل تو. اون نیمچه دکتر خیل...





با برقی که از سرم پرید دهنم بسته شد. بهم سیلی زد.





- اینو زدم که هیچ وقت جلوی شوهرت از عاشق سینه چاکت تعریف نکنی.





romangram.com | @romangram_com