#اسیر_پارت_90
- هـــــه نه. می دونی چیه؟
تمام حرصمو تو صدام ریختم و گفتم:
- داشتم به مردی که به اصطلاح یه روزی شوهرم بود و با تمام خودخواهیش منو خُرد کرد نگاه می کردم. خواستم مطمئن شم که خودشه. کسی که با تمام نامردیش زندگیمو به بازی گرفت.
به قلبم اشاره کردم.
- مردی که اینو شکوند و با پاش از روش رد شد.
رنگ نگاش عوض شد. نمی تونستم از نگاش چیزی بخونم. ولی زود به خودش اومد. باز شد همون مرد مغرور. نگاش اومد رو شکمم. یه لبخند واقعی اومد رو لباش. اومد سمتم ولی من به عقب می رفتم. دوست نداشتم که نزدیکم بیاد. می ترسیدم که از خودم بیخود شم. چسبیدم به دیوار. اونم دقیقا رو به روم بود. دستشو آورد جلو.
دستشو کشید رو شکمم. نشست رو دو تا پاش. دگمه ی مانتوم رو باز کرد. لباسمو به آرومی زد بالا. دوباره دستشو کشید رو شکمم. دستاش داغ بود. سرتا سر شکممو لمس کرد. لرزیدم. چرا نتونستم جلوشو بگیرم؟ من خیلی ضعیف بودم. لبش رو گذاشت رو شکمم. طولانی بوسید. جای بوسش مثل گداخته می سوخت. مثل یه انرژی به تمام بدنم تزریق شد. صدای پچ پچش بلند شد. انگار داشت باهاش حرف می زد. با این کارش بچه تو شکمم تکون خورد. انگار اونم وجود باباشو حس کرد. با این حرکت آرش نشست رو زمین. چشماش گرد شده بود.
- این چی بود دیگه؟
یاد اون روز خودم افتادم که واکنشم چی بود.
- یعنی نفهمیدی؟ بچه تکون خورد.
خواستم لباسمو بکشم پایین که دستمو گرفت.
- بذار یه بار دیگه. دوست دارم دوباره کارشو تکرار کنه.
با حرص دستشو پس زدم.
- لازم نکرده. بیخودی وقت خودتو تلف نکن. این بچه، بچه ی تو نیست.
دوست داشتم چزش بزنم. ناگهانی بلند شد. رخ به رخ من بود. از چشماش آتیش می بارید. با اخم غلیظی گفت:
- سعی نکن با غیرتم بازی کنی وگرنه بد می بینی.
- هـــــه ترسیدم. مثلا می خوای چی کار کنی؟ منو بزنی؟ خب بزن.
صورتمو یه ور کردم. گفتم:
- بزن. چرا وایسادی؟ بزن. تو که ماشاا... خوب بلدی.
romangram.com | @romangram_com