#اسیر_پارت_89


- از این اتاق برو بیرون. زود. یالا.





ترسید و نگاه متعجبشو دوخت به من.





- به چی داری نگاه می کنی؟ هان!





داشتم داد می کشیدم. چیزی رو دلمو گرفته بود. احساس خفگی می کردم. «پس به خاطر بچش اومده. ولی کور خونده.»





- دِ چرا وایسادی؟ برو. اگه نری من می رم بیرون.





بیچاره ترسید و رفت بیرون. تو اتاق راه می رفتم. «دیگه نمی خوام مثل قبل اسیر خودش و حرفاش بشم. فایده نداره. اصلا دیدنش منو دیوونه می کنه چه برسه که بخواد باهام حرفم بزنه. این جوری نمی شه. باید برم.» رفتم طرف کمد. لباس بیرونی توش بود. یه مانتو و شلوار کشیدم بیرون. پوشیدم. داشتم دنبال شال می گشتم که صداشو شنیدم. بی حرکت شده بودم. بهش نگاه نکردم. بی حرکت.





- به سلامتی کجا می خوای بری؟





صدای خودش بود. دستام اومدن پایین. نمی تونستم هیچ واکنشی نشون بدم. نمی تونستم خودمو گول بزنم که چه قدر محتاجشم. آره. منِ دیوونه محتاج این آدمیم که زندگیمو زیر و رو کرد.





صدای قدم هاش رو که داشت به طرفم میومد می شنیدم ولی عکس العملی نداشتم. نمی تونستم تکون بخورم. سخت بود که برگردم و نگاش کنم. خشک ایستاده بودم. دستش اومد طرف دستم که شالو مچاله کرده بودم. آروم اونو کشید بیرون. پشت سرم ایستاد. کنار گوشم زمزمه کرد:





- کجا می خوای بری؟





با برخود نفس های داغش با صورتم بدنم مور مور شد. چرا اینقده ضعیف شدم؟ هر کی دیگه بود بر می گشت و یکی می خوابوند تو گوشش. فحشش می داد. ولی من ساکت ایستاده بودم. چه قدر بد.





با حلقه شدن دستاش دور شکمم به خودم اومدم. یه قدم به جلو برداشتم. «نه. ضعیف بودن بسه. باید حق خودمو بگیرم. حق روزهایی که می مُردم و زنده می شدم. نباید ازم سوء استفاده می کرد. نباید می ذاشتم با احساساتم بهم نزدیک بشه و دوباره منو بشکنه.» با صدایی که خودمم باورم نمی شد بهش غریدم.





- حق نداری به من دست بزنی.





بعد یه مکث طولانی گفت:





- اون وقت چرا؟ نکنه فراموش کردی که تو هنوز زنمی؟ می فهمی؟ زنمی.





برگشتم طرفش. با دیدنش قلبم وایستاد. «نه امکان نداره که قلب من هنوز بیقرار این مرد باشه. نه.» یه لبخند کنج لبش جا گرفت. محوش شده بودم. دلتنگش شده بودم. «آره من این مرد خودخواهو دوست داشتم با تمام وجودم. ولی نه. نباید بذارم از احساسم با خبر شه.» با صداش به خودم اومدم.





- نکن. تموم شدم.





یه پوزخند زدم و گفتم:





- کم برا خودت نوشابه سفارش بده.





- پس من بودم که داشتم با نگام قورتت می دادم؟


romangram.com | @romangram_com