#اسیر_پارت_88
خنده ی آرومی کرد.
- من به قول ایرانی ها خواهر شوهرت هستم، خواهر آرش. حالا فهمیدی؟
دهنم باز موند. «گفتم چه قدر قیافش آشناست. آره خودشه. همون کسی که اون روز تو خونه ی آرش دیدم.»
- چیه تعجب کردی؟ باید زودتر از این ها باهات آشنا می شدم. اون روز که منو دیدی حتی نتونستم باهات حرف بزنم. آرش همه چی رو برام تعریف کرده.
- من الان چرا این جام؟ من باید برم. مامانم و سامان الان نگران می شن.
بلند شدم که دستمو گرفت.
- فعلا نمی شه جایی بری. ولی می تونی با خانواده ات تماس بگیری که مطمئن شن که حالت خوبه. خود آرش گفت...
- چی؟ آرش مگه این جاست؟
با لاقیدی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- تا یه ساعت پیش هم پهلوی تو بود.
- یعنی چی؟ یعنی آرش منو آورده این جا؟ نه. نمی تونم باور کنم. این دفعه دیگه چی می خواد؟ دیگه چی مونده برام که می خواد بگیره؟ نه. نه. امکان نداره. من نمی خوام حتی یه ثانیه ی دیگه تو این خونه بمونم. نمی خوام ببینمش. به چه حقی منو آورده این جا؟
- اونش رو باید از خودش بپرسی. ولی فعلا تو باید این جا بمونی. تا الانشم دندون رو جیگر گذاشته که کاری نکرده وگرنه زودتر از این ها می خواست دست به کار شه.
هنگ کردم.
- دیگه چی! اون که خودش این بازی رو شروع کرده. حالا دیگه چی شده؟ دولتی سر اون و بابام من چند وقت پیش مثل یه مُرده بودم. نمی خوام این جا بمونم. می فهمی؟
- اونش به من ربط نداره. وقتی خودش اومد باهاش حرف بزن. ولی فکر نکنم بذاره بری.
نگاش رو سوق داد به شکمم. رد نگاشو گرفتم. دستش اومد که شکممو لمس کنه که خودمو کشیدم عقب.
- پس بگو به خاطر اینه. ولی کور خونده. این بچه فقط بچه ی منه، نه کس دیگه ای.
- فعلا که اعصابش این چند روزه به هم ریخته. راستی تو واقعا ازدواج کردی؟ اون پسر واقعا شوهرته؟
«یا خدا این از کجا می دونه؟ این اصلا از کجا پیداش شد؟» نمی تونستم تمرکز کنم. داغ کردم. «برای چی برگشته؟ این دختره دیگه چی می گه؟ وای خدا دارم دیوونه می شم.» رو کردم به اون و گفتم:
romangram.com | @romangram_com