#اسیر_پارت_86
اومد کنارم و موهامو نوازش می کرد.
- شب پیشت می مونم. تنهات نمی ذارم. به اون بی سر و پا هم فکر نکن. چون نمی تونه نزدیکت بشه. بهش اخطار دادن که نزدیک تو دیده شه بی برو برگرد میفته زندان. حالا خیالت راحت باشه.
با شنیدن این حرف خیالم راحت شد که جمشید نمی تونه کاری کنه. به هر دوشون نگاه کردم. خستگی از سر و صورتشون می بارید.
- سامان جان تو و مامان برید خونه. من حالم خوبه. برید استراحت کنید.
- نه نمی شه. نمی خوام تنهات بذارم. می خوام خودم مراقبت باشم.
- مادر من تو چه این جا باشی، چه نباشی فرقی نمی کنه. جز این که خودتو خسته کنی. تازه دکترم امشب شیفته. برید تا منم استراحت کنم.
سامان اومد طرف مامان و گفت:
- حق با سایه است. شما سه روزه که استراحت نکردی. بریم صبح با هم میایم دنبالش.
بعد چه قدر سفارش بالاخره رفتن. بعد چه قدر صدای در اومد. سعید بود. نا خواسته لبخند زدم. اومد تو و کنارم نشست.
- بهتری؟
- اوهوم.
- تو که فعلا سر و صورتت داغونه. الهی دستش بشکنه.
با صدا خندید.
- خوبه که به فکرم هستی. اینایی که می بینی چیزی نیست. من فقط به خاطر تو ناراحتم. وقتی دیدم که اون جور افتادی واقعا می خواستم اون عوضی رو بکشم. اون قدر سفید شده بودی گفتم دور از جون مُردی. تا آوردمت بیمارستان مُردم و زنده شدم.
با انگشتش زد به بینیم و گفت:
- ولی خودمونیم ها تو هم خیلی خوش خوابی.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- حرفاش حقیقت داشت. من کور بودم. الان که این جام به خاطر جمشید نیست، به خاطر بابامه.
اشکی از گوشه ی چشمم پایین اومد.
romangram.com | @romangram_com