#اسیر_پارت_85


- نترس. سعید حقشو کف دستش گذاشت و مطمئن باش دیگه پیداش نمی شه.





می لرزیدم. ازش بدم میومد.





- سامان من می دونم دوباره میادش. اصلا سعید کوش؟





- همین جاست. قبل از این که ما بیاییم پیشت رفت با دکترت صحبت کنه. الان سر و کلش پیدا می شه.





- با جمشید چی کار کردین؟





- فرستادیمش آب خنک.





- چی زندان؟





- نه بازداشتگاه. فکر کنم امروز به قید ضمانت آزاد شد.





- چرا مگه چی شد؟





- ضرب و شتم، اختلال، تهدید. به نظرت کافی نیست؟





- سامان واقعا افتاد بازداشتگاه؟ پس سعید چی شد؟





- آره مردم پلیسو خبر کردن. سعیدم ازش شکایت کرد. ولی پارتی و پول همه جا به درد آدم می خوره که فعلا به دادش رسید.





- سعید که چیزیش نشده بود؟





- نه بابا. ولی خدایی خوب از خجالتش در اومد.





- سامان من خیلی از جمشید می ترسم. نمی دونم ولی واقعا با شنیدن حرفاش تمام بدنم می لرزه حتی با شنیدن اسمش. اون از کجا می دونست که من باردارم؟





- فکر کنم از بابا شنیده. به هر حال ولی خدایی تو هر چی می شه گوشت تنمونو آب می کنی!





- سامان حرفاش خیلی برام گرون اومد. واقعا خردم کرد. فکر کن اصلا دوست ندارم دیگه چشمم تو چشم بابام بیفته.





- عیبی نداره. تو باید مقاوم تر از این حرف ها باشی.





مادرم رفت سمت یخچال. یه سن ایچ در آورد. اومد سمتم و اونو داد دستم و گفت:





- بخور. دکترت گفته با مایعات شروع کنی. چون چیزی نخوردی.


romangram.com | @romangram_com