#اسیر_پارت_84
- عیبی نداره. امشبم این جایی فردا مرخصی.
- ممنون. فقط می شه خانوادم رو ببینم؟
- البته. فقط کوتاه. چون باید استراحت کنی و به خودت فشار نیاری.
- چشم.
- آهان احتمالا تو گرسنت نیست؟
خندیدم.
- چرا. ولی نمی دونم چرا اینقده بیحالم؟ دوست دارم دوباره بخوابم.
- به خاطر این که سه روزه هیچی نخوردی و اگه چیزیم داشتی اون نی نی خوشگلت همشو غارت کرده. فعلا یه چیز سبک مثل آب میوه بخور.
- مرسی.
- اگه کاری داشتی خبرم کن. امشب شیفتم.
- بازم ممنون.
رفت بیرون. بعد دو دقیقه نشد که در باز شد و مامان و سامان اومدن تو. مامانم چشماش پُف کرده بود؛ سامان که بدتر. ته ریش داشت. هر دوشون منو بغل کردن و حسابی منو چلوندن.
- دختر تو که دایما به ما شوک وارد می کنی. باید یه فکری به حالت بکنم. یه اتاق همین جا برات اجاره می کنم که بعدا دردسر نداشته باشیم.
مامان بهش توپید و گفت:
- زبونتو گاز بگیر. نمی دونم فکر کنم دخترم چشم خورده این همه بلا براش نازل می شه. نمی شد اون شب هوس بیرون رفتن به سرتون نمی زد تا با اون شمر رو به رو نمی شدین؟
سعی کردم خودمو بالا بکشم. سامان کمک کرد و تخت رو برام تنظیم کرد.
- می شه بگین در مورد چی حرف می زنین؟ شمر کیه؟
- وا مادر یعنی یادت نیست که تو اون مجتمع کوفتی جمشید رو دیدی؟!
تکون خوردم. با شنیدن این اسم، جمشید یادم اومد. دعوا، فحش و حرف های جمشید که به من زد. لرزیدم. ترسیدم. سامان اومد و منو کشید تو بغلش و آروم منو نوازش می کرد.
romangram.com | @romangram_com