#اسیر_پارت_83


رو کرد به من. گفت:





- ببین سایه به خدای احد و واحد این دفعه نمی ذارم هر غلطی دلت خواست بکنی. تو مال منی. فهمیدی مال من.





دوباره به طرف هم پریدن. چند تا مرد جلوشون رو گرفتن. به هم فحش می دادن ولی من داغون شدم. خفت این حرف ها رو. نمی تونستم خوب ببینم. هوا برا نفس کشیدن کم بود. حس می کردم بی وزنم. به کتف رو زمین افتادم. فقط دوست داشتم بخوابم بیدار شم ببینم همش خواب بود. تقصیر توئه آرش. تقصیر توئه بابا. چشمامو بستم. خوب بود، خوب.





با سوزشی تو دستم چشمامو باز کردم. حالت منگی داشتم. بی اختیار دوباره چشمامو بستم.





- خانمی نمی خوای پاشی؟ پشت این در چند تا چشم نگران منتظر تو هستن.





بیحال چشمامو دوباره باز کردم. نگام افتاد به یه زن تماما سفید پوش. حدس می زدم که دوباره تو بیمارستان باشم. یه آن تو دلم خالی شد. دستمو با بیحالی کشیدم رو شکمم. بودش. خیالم راحت شد. لبخند کم جونی زدم. سایه ی پرستار افتاد روم.





- خیالت راحتت. حال نی نیت خوبه. فقط منتظره که مامان تنبلش بیدار شه.





با بیحالی پرسیدم:





- چی شده؟





- فشار عصبی باعث شده بود از هوش بری و الان سه روزه که بیهوشی.





باورم نمی شد. تمام تنم بی حس بود. پرستار اومد سمتم و گفت:





- می رم دکتر رو صدا کنم.





سه روز بود که من بیهوش بودم. چرا؟ تکون خوردن بچمو حس کردم. وقتی تکون می خورد خیلی خوشحال می شدم. خواستم که خودمو بالا بکشم که نشد. در باز شد و دکتر خودم همراه پرستار اومد تو.





- مگه نگفتم که دیگه این جا نبینمت؟ چی شد دوباره که برگشتی؟





خنده ی کم جونی کردم و با بیحالی گفتم:





- این بار نمی دونم چم شد!





- واقعا نمی دونی چی شد؟





- نه. فقط نمی دونم چرا این قدر بیحالم؟





- چیزی نیست. مال تنش عصبیه. مگه بهت نگفتم که به فکر خودت باش؟





- باور کنید نمی دونم چم شد وگرنه من که حالم خوب بود.


romangram.com | @romangram_com