#اسیر_پارت_81
سوار ماشین شدیم. سعید نشست پشت رُل. سامانم کنار دستش. رو کرد به من و گفت:
- جای خاصی مد نظرته؟
- نه. فقط دوست دارم یه کم بگردم.
- من یه مجتمع تجاری بلدم که خیلی جای خوبیه. هم تجاریه، هم تفریحی. می شه همون جا هم غذا بخوریم.
موافقت کردیم و حرکت کرد. من و سامان رفتیم تو تا سعید ماشینو پارک کنه. راست می گفت. فضای خوبی داشت. سعید هم اومد. شروع کردیم به گشتن. من وسط دو تاشون راه می رفتم. خیلی شلوغ بود. گه گداری سامان دستمو می گرفت. محو ویترین مغازه ها شده بودیم. قصد خرید نداشتم ولی چیزی که چشممو می گرفت می خریدم. لباس بارداری، مانتو و شلوار، لباس بچگونه هم جزوش بود. هر چی می خریدم. سیرایی نداشتم. این دفعه لباس های بچه گانه رو سعید خرید. می گفت داییش براش خریده. می خندید. معلوم بود که خوشحاله و من هم از خوشحالیش خوشحال. می گفت بعد چه قدر حس خوبی داره. این که واقعا من و سامان خواهر و برادرشیم. بازم نگام می موند رو زن و شوهرها. دست تو دست هم بودن. با تکون سامان به خودم اومدم.
- کجایی؟ صدات کردم نشنیدی.
- ببخش حواسم نبود.
منو کشوند سمت مغازه ای که لباس های مجلسی داشت. یه لباس دکلته ی نیلی رنگی که تماما سنگ دوزی شده بود و بلندیش تا زانو بود رو نشونم داد. نظرمو خواست. منم بهش گفتم عالیه. ذوق کرد و گفت:
- می خوام برا بهار بخرم.
رفت تو مغازه تا لباسو بخره.
- سایه بیا اینو ببین.
رفتیم طرف یه مغازه ی طلا فروشی. یه ته گردنی قشنگ. یه اشک بود که دور تا دورش برلیان بود. خیلی زیبا بود. می خواست برام بخره.
- سعید جان ممنون ولی نمی خوام.
اخم کرد و گفت:
- دوست دارم برا خواهرم بخرم.
یه سلاح قوی داشت. دستشو گذاشت پشتم و مجبورم کرد که با هم بریم تو. ولی با صدایی که اسممو گفت ایستادم. قلبم وایستاد. خیلی وقت بود این صدا رو نشنیده بودم. برگشتم. چشماش گرد شده بود. با بهت نگام می کرد. نگاش سر خورد به شکمم. بعدش به دست سعید که منو به خودش فشار می داد و منی که از ترس به بازوش تکیه دادم.
نگاش دایما بین من و سعید می چرخید. از چشماش خون می بارید. معلوم بود که می خواد یه کاری کنه. من که از ترسم بیشتر به سعید چسبیدم و پشتش قرار گرفتم. حرکاتم غیر ارادی بود. سعید که نگاش به رو به رو بود آهسته پرسید:
- سایه این کیه؟ آرشه؟!
فقط تونستم بریده بریده بگم:
- جم...شید...
romangram.com | @romangram_com