#اسیر_پارت_80
نمی دونم چه قدر گذشت که آروم شده بودم. ولی با صدایی یه آن وحشت کردم.
- این جا چه خبره؟!
از سعید فاصله گرفتم و نگامو دوختم تو چشم های به خون نشسته ی سامان. سعید خواست بره طرفش که نذاشتم. بهش گفتم بره. اونم سرشو پایین اندخت و رفت. سامان با یه نگاه تند بدرقه اش کرد.
- بیا بشین تا با هم حرف بزنیم.
- هر چی که لازم بود دیدم. احتیاجی نیست که حرف بزنیم.
- تو که به من بی اعتماد نبودی. چرا زود قضاوت می کنی؟ بیا تا برات بگم.
با تردید نشست کنارم. دستاشو گرفتم تو دستم. براش همه چی رو گفتم. از احساس سعید و از حس من به سعید و در مورد آرش و این که من اون موقع که گریه می کردم سعید منو آروم می کرد وگرنه قصد بدی نداشت. دستامو بوسید.
- ببخش سایه از این که زود فضاوت کردم. وقتی شما رو تو اون حالت دیدم دست خودم نبود.
- تو که کاری نکردی ولی با سعید حرف بزن. تو که رفیقشی نباید بهش شک می کردی. از دلش بیرون بیار.
منو بوسید.
- تو چرا این قدر مهربون و دل رحمی؟ آرش چرا این چیزا رو نفهمید؟
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم. با هم رفتیم طرف ساختمون.
وقتی رفتیم تو، سعید تو نشیمن نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود. منم یه چشمکی به سامان زدم و رفتم طرف اتاق. گذاشتم تو تنهایی با هم حرف بزنن.
رو تخت نشستم. متکا رو پشتم گذاشتم و پاهامو دراز کردم. فکرم رفت طرف حرف های سامان. «یعنی آرش منو دوست نداشت؟ حتی یه ذره. یعنی واقعا منو برا گرفتن انتقام از پدرم گرفت؟ یعنی تمام محبتاش و دوست داشتنش همش تظاهر بود؟ من که دوسش داشتم. هنوزم دارم. ولی چرا یه بار از اون موقع تا حالا سراغم رو نگرفت؟ یا اگه هم گرفته جام رو بلد نبود. آره جام رو بلد نبوده. نه چرا دارم خودمو گول می زنم؟ اون می تونه مثل آب خوردن منو پیدا کنه. یعنی واقعا براش اهمیتی نداشتم؟» دلم گرفت. اشکام در اومدن. دراز کشیدم. پاهامو تو دلم جمع کردم. یعنی واقعا یه ذره هم دوستم نداشت؟ دستمو گذاشتم رو دهنم که هق هقم بلند نشه. چرا؟ چرا؟ سرمو بردم تو متکام و گریه کردم. دلم به حال خودم سوخت. بازم تکون خوردن بچم منو به خودم آورد. انگار داشت نشون می داد که من هستم. دستی به شکمم کشیدم. درسته که اونو دیگه ندارم ولی بچشو که دارم. یهو لبخند اومد رو لبم. بلند شدم. رفتم سمت آینه. شکمم یه کم بزرگ شده بود. گرد بود. خودمم توپر شده بودم. خوشگل تر شده بودم. یعنی این من بودم؟ رفتم تو دستشویی صورتمو آب زدم. اومدم بیرون یه صفایی به خودم دادم. لباس بیرونو پوشیدم و رفتم بیرون. صدای خنده ی هر دوتاشون میومد. منم لبخندی زدم. خوبه کدورت ها برطرف شد. منو که دیدن قبل از این که حرفی بزنن بهشون گفتم شام بریم بیرون ولی قبلش یه کم بگردیم. خوشحال شدن. بلند شدن. سامان رفت به مامان بگه. سعید اومد طرفم.
- ممنون. به قول سامان تو یه فرشته ای.
- تو هم مثل سامان. نمی خوام سامان دوست و برادری مثل تو رو از دست بده.
سامان اومد و گفت:
- مامان نمیاد.
رفتیم بیرون ولی ای کاش نمی رفتیم.
romangram.com | @romangram_com