#اسیر_پارت_79
سردم شده بود.
- می شه این جا آتیش درست کنیم؟
خوشحال شد.
- باشه می رم چوب بیارم. بعدش می گم یه چیز گرم بیارن تا بخوریم.
وقتی برگشت چوب ها رو زمین ریخت و آتیش رو درست کرد. بعدش برگشت سمت ساختمون. وقتی اومد یه سینی دستش بود، دو کاسه فرنی. واقعا می چسبید.
- اینو مادرت داد. سفارش اکید کرده تا تهشو بخوری.
- نمی گفتی هم همشو می خوردم.
خندید.
- بهت حسودی می کنم که این قدر مادر و برادرت به فکرتن. وابستگی سامان رو که چه قدر خودشو به آب و آتیش می زنه می بینم. کاشکی که من هم خواهر یا برادری داشتم که مثل تو بهم توجه نشون می دادن.
خندیدم.
- آی آی حسادت نداشتیم. پس ببخشید من این جا چی کارم؟ من الان خواهرتم. حرفی داری، دردی داری بهم بگو. مطمئن باش تا جایی که بتونم کمکت می کنم.
یه لبخند محو زد.
- اون موقع که مشکل برام پیش اومد خیلی احتیاج داشتم که با یکی درد و دل کنم. همشو تو دلم ریختم. ولی وقتی برای تو گفتم خیلی سبک شدم. الانم خوشحالم که تو رو دارم. ممنونم. وجودت برام یه نعمته. کاشکی زودتر از این ها تو رو می دیدم.
- این جوری هام که تو می گی نیستم. ولی منم مثل تو بودم. دوران خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم.
یواش یواش براش گفتم، از تمام اتفاقات به جزء چیزهای خصوصی.
- این که وقتی برگشتم ایران شوک بدی بهم وارد شده بود. بستری شده بودم، دو ماه. با هیچ کی حرف نمی زدم. بدتر از اون بود که فهمیدم حاملم. اول می خواستم خودم و بچمو با هم از بین ببرم. نتونستم. دلشو نداشتم. حتی یه بار خواستم خودمو از پله بندازم پایین ولی نتونستم. نگهش داشتم. نمی دونم. فقط دوست داشتم این بچه باشه. الانم خوشحالم که دارمش. من از دست آرش ناراحتم، دلگیرم. اون نباید این کارو با من می کرد. ولی بدتر از اون دوست ندارم پدرمو ببینم. اگه اون تو گذشتش این کارو نمی کرد من الان زندگی خودمو داشتم. من آرشو دوست داشتم. یه بار از دست اون و جمشید و پدرم فرار کردم. اولش خیال کردم بهم خیانت کرده. ولی بدگویی های جمشید و این که نمی ذاره من با آرش باشم و به زورم شده با من ازدواج می کنه. من اون موقع نمی دونستم چی کار کنم؟ ولی زندگی بد جور باهام تا کرد. روزی که منو داشتن بر می گردوندن آرش خواست که به حرفاش گوش کنم ولی من نمی تونستم. الانم می ترسم از روزی که بفهمه من باردارم. این که یا منو برگردونه پیش خودش یا بچمو ازم بگیره. نمی تونم. من می خوام یه زندگی راحت داشته باشم. مگه من چه گناهی کردم که باید عذاب بکشم؟
گریه ام گرفته بود. هق هق می کردم. دستی به دورم حلقه شد و کشیده شدم تو بغلش.
- آروم باش. کسی نمی تونه تو رو اذیت کنه.
بازومو نوازش می کرد.
- نمی ذارم کسی نزدیکت بشه. هم من، هم سامان مراقب تو و بچَّت هستیم.
romangram.com | @romangram_com