#اسیر_پارت_78
سرشو آورد بالا. تو صورتش هیچ چیز خاصی نبود.
- دوستش داری؟
- کی رو؟
- شوهرت، بابای بچت.
سرمو انداختم پایین.
- چرا اینو می پرسی؟
- تو فکر کن سرک کشیدن.
خندیدم.
- چه فرقی به حال تو داره؟
- می خوام از احساس خواهرم بدونم!
با بهت نگاش کردم. باورم نمی شد اینقده زود تغییر رویه بده.
- این جوری به کسی زل نزن. طرف بیچاره می شه.
خندید. قبلا این حرفو از آرش شنیده بودم. یه لبخند اومد رو لبم.
- پس دوستش داری.
سرمو آوردم بالا.
- اگه بگم نه دروغ گفتم. دوستش دارم تا حد جنون. ولی ازش خیلی دلگیر و ناراحتم.
بهم نزدیک شد. گفت:
- نمی خوای بهم بگی چی شده؟ مگه قرار نشد بهم اعتماد کنی؟ من الان تو رو مثل خواهر نداشتم می دونم. درسته تا چند دقیقه ی قبل حسم بهت یه چیز دیگه ای بود. ولی حرف های منطقی تو منو مجاب کرد. شاید اون احساس من از تنهایی و نبود عاطفه تو زندگیم باشه. هر کسی این حسو داره. من بهت اعتماد کردم و از زندگیم گفتم. تو هم به من اعتماد کن. باور کن تا آخر پشتت وایمیستم. بهت قول می دم. تو الان ناموس منم هستی. می خوای تا برات قسم بخورم؟
- ممنون که به فکرم هستی. من بهت اعتماد دارم.
romangram.com | @romangram_com