#اسیر_پارت_77


تا این که تو رو دیدم. اولش گفتم همشون مثل هَمَن. ولی نه، تو فرق داشتی. ازم دور می شدی. هر جا که من بودم تو می رفتی. تو هم مثل من از جنس مخالف فراری بودی. تا این که برات اون اتفاق افتاد.





وقتی از زندگیت پرسیدم و تو اون جوری جوابم دادی یه چی تو وجودم تکون خورد. حالت چشمات دیوونم کرد. هر آن نزدیک بود بشکنی ولی تو خیلی تودار بودی. هیچ وقت معصومیت نگات رو تو چشم هیچ دختری ندیدم. دلم لرزید. وقتی که افتادی اونم به خاطر این که من ناراحتت کرده بودم داغون شدم. یه کم طول کشید تا ببینم چی شده. تو بیمارستان وقتی دکتر داشت سونو می کرد و تو اون جور به دستام چنگ زدی بند بند وجودم لرزید. دلمو باخته بودم. و هر چند رفتار سردت تو بیمارستان بازم روم تاثیر نداشت. بهت حق می دادم. وقتی بیشتر خوشحال شدم که تو به سامان نگفتی من مقصر بودم تو افتادنت.





بلند شد اومد طرفم. ولی من حس بلند شدن نداشتم. حرفاش بهم شوک وارد کرده بود. انتظار اینو نداشتم که بیاد و بهم این چیزا رو بگه. رو دو پنجه ی پاش نشست.





- می دونم نمی تونی حرفامو هضم کنی. ولی... ولی من تو رو دوست دارم.





نفسشو با شدت داد بیرون. انگار یه کوه رو از دوشش برداشتن.





- تو که الان از وضعیت زندگی من خبر داری. می دونی که قبلا یه ازدواج نا موفق داشتم. ولی می دونم تو هم مثل من زجر کشیدی تو زندگیت، تو هم از شریک زندگیت. بیا و یه فرصت به هر دومون بده. مطمئنا خانواده ام خوشحال می شن. اونا سامانو می شناسن. من بهت قول می دم که خوشبخت شی. اون دردی رو که تو زندگی قبلیت داشتی رو فراموش کنی. حتی می خوام اگه قبول کردی شناسنامه ی بچَّت رو به اسم خودم بگیرم. باور کن من آدم هوس بازی نیستم که دارم برات این چیزا رو می گم. فکر کردم. مثل دفعه ی قبل همه چی رو سنجیدم. می دونم تو زندگیت ضربه ی بدی خوردی. سامان کم و بیش بهم گفته که تو چه بلایی سرت اومده. حس الان من دلسوزی نیست. باور کن رو علاقه دارم بهت پیشنهاد یه زندگی آروم برا هر دومون می دم. اگه دوست داشتی با هم از ایران می ریم. می ریم پیش خانواده ام و یا هر جایی که تو بگی. فقط ازت خواهش می کنم به پیشنهادم فکر کن. اگه تونستی به من و زندگی آینده مون فکر کن. باور کن خوشبختت می کنم.





بلند شد که بره. ولی با حرفم وایستاد.





- ولی من به تو خیلی وقته فکر می کنم.





برگشت طرفم. بهت و نا باوری رو از تو چشماش می تونستم بخونم.





- یعنی حاضری با من ازدواج کنی؟!





با یه مکث طولانی و با آرامش خاصی بهش گفتم:





- نه.





- نه؟!





- آره.





با همون نگاه نا باورش بهم گفت:





- پس چرا بهم فکر می کنی؟





- من بهت گفتم فکر می کنم، نه اون جور که تو بهش فکر می کنی.





به سختی نشست. دستاشو تکیه داد رو پاهاش و سرشو انداخت پایین.





- ببین! من هیچ وقت نمی تونم به مرد دیگه ای فکر کنم. من تو رو مثل سامان می دونم. نگام بهت مثل نگام به سامانه. من شرایط خاص خودمو دارم. من به تنها چیزی که برام مهمه و حاضرم جونمم براش بدم فقط بچمه. نمی خوام فکرمو به مرد یا شخص دیگه ای معطوف کنم. من تو زندگی یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنم.





ببین نمی دونم سامان چی رو برات گفته. آره منم مثل تو از زندگی با همسرم، بابای بچم و پدرم ضربه ی بدی خوردم. الان که سر پا ایستادم و این جا دارم باهات حرف می زنم اول لطف خدا و بعد کمک سامان بوده. نمی خوام شرایط قبلم رو دوباره تجربه کنم. حالا که باردارم. تو آدم خوبی هستی. من از اول به دید دوست نگاهت کردم. رفتارهای اولت آزارم داد ولی می دونستم تو هم مثل منی. پس ازت به دل نگرفتم. سامان بهم گفته بود که زندگی با تو هم سر ناسازگاری داشته. من سخت به آدمای اطرافم اعتماد می کنم، خصوصا از جنس مرد. پس نذار اعتمادم از این که تو رو مثل یه دوست و یه برادر می بینم از دست بدم. من این جوری راحت ترم. اگه دیدت رو نسبت به زن تغییر بدی مطمئنا دختر خوبی نصیبت می شه، فقط اگه بخوای. این جا احساس آرامش و راحتی می کنم. پس خواهش می کنم دیدت رو نسبت به من عوض کن. منو مثل خواهرت بدون. اینو به خاطر داشته باش از هیچ کمکی بهت دریغ نمی کنم.


romangram.com | @romangram_com