#اسیر_پارت_76
چیزی نگفت. انگار تو گفتن کم آورده بود. دست مشت شدش رو دیدم. انگار تو همون لحظه ها مونده بود. منم چیزی نگفتم تا خودش ادامه بده. با صدای آهش نگاش کردم.
- بالاخره با قهر و اعتصاب پدر و مادر کوتاه اومدن. پسره دلشونو شکست. صدای شکستن دلشونو شنید ولی خودشو به نشنیدن زد. عشق اون دختره کور و کرش کرده بود. خواستگاری تو همون خونه ای که توش با دوستاش بود صورت گرفت چون خونوادش شهرستان بودن. پدرش فوت شده بود. مادرش با خواهرش تنها زندگی می کردن؛ اونم با حقوق پدرشون. اون پسره هیچی رو نمی دید. وضع ظاهری مادر و خواهرشو ندید و گریه های شبانه ی پدر و مادرشو ندید. آه های پدرشو نشنید. فقط یه چیزو می دید؛ اونم بودن با اون دختره. اسمش ملیسا بود. البته خودش این اسمو برای خودش انتخاب کرده بود و اسم شناسنامه ایش طاهره بود. برعکس اسمش هیچ وقت طاهر و پاک نبود.
بازم مکث...
- بعدش این دو تا ازدواج کردن. مهریه ی دختره پونصد تا سکه ی طلا بود. ولی اگه به پسره بود هر چی رو که داشت به نامش می کرد. اینم به خاطر پدر و مادرش هیچی نگفت. چون اونام گفته بودن اگه چیز بیشتری به اسمش باشه برای همیشه باید دورشون یه خط قرمز بکشه. همه چی سریع پیش رفت. دختره کارشو خوب بلد بود؛ خیلی. انگارحرفه ای بود.
پسره یه دوست صمیمی داشت به اسم علی. هیچ وقت تو رفاقت کم نمی ذاشت. همش به پسره می گفت که چشماتو باز کن تا دیر نشده. ولی اون پسر بازم نشنید. تا جایی که خواست دوستیشو با پسره به هم بریزه. دوستشم دیگه چیزی نگفت.
عقد و عروسی خیلی باشکوه انجام شد و زندگی اون دو تا تو خونه ای به دور از پدر و مادر پسره شروع شد؛ اونم به خواست دختره. دو ماه اول همه چی رویایی بود. اون پسره خوشحال بود از این زندگی. ولی یه چیزو فراموش کرد. که تو زندگی آه پدر و مادر بد جوری دامنتو می گیره. شایدم تقدیر باشه. ولی هر چی بود چشمای کور شده ی پسر باز شد؛ ولی خیلی دیر.
بهانه ها شروع شد؛ ایراد از پدر و مادر، از زندگی تکراری، سفر رفتن به خارج. پسره کوتاه می اومد. چون عاشق بود. ولی واقعیت های زندگی رو شد. دیر اومدن به خونه، جشن ها و پارتی ها که بعضی مواقع پسر همراهش می رفت. و چون پسر درگیر پایان نامش بود حواسش نبود که چی می گذره. دختره هم آروم بود. دیگه چیزی نمی گفت. تا این که یه بار پسره که بر می گشت خونه تو راه یه دختر شبیه زنشو دید که با یه پسر دیگه است. تعقیبشون کرد ولی گمشون کرد. زنگ هشدار به صدا دراومد. باید مواظب می بود. برگشت خونه. دید دختره خونه س. چیزی نگفت. یا اشتباه می کرد و یا می خواست خودشو گول نزنه این که دستشو رو کنه. که بالاخره رو شد. تا این که یه روز...
تا این که پدرم ازم خواست برای نظارت رو روند ساخت بیمارسانی به شمال برم. روز قبلش بهش گفتم باید برم شمال. شاید کارم چند روزی طول بکشه. بهش گفتم تنها تو خونه نمونه و بره پیش دوست های همخونه ی قبلیش. خونه ی پدرم نمی رفت. بهم گفت کارم چند روز طول می کشه. منم گفتم پنج روز. بی اختیار اینو گفتم. می دونستم کارم سه روزه تموم می شه.
وقتی برگشتم رفتم سمت خونه. گفتم یه دوش بگیرم و بعدش برم دنبالش. کلیدو تو قفل چرخوندم. در خونه قفل نبود. تعجب کردم. بهش گفته بودم خونه نمونه. ولی الان در خونه قفل نبود. رفتم تو. تو خونه صدا می اومد. رفتم تو. صدای خنده های هیستیریکی همراه آه و ناله می اومد. ترسیدم. رفتم طرف اتاق. از اتاق خواب بود. دروباز کردم و...
نگاش کردم. صورتش قرمز شده بود. تند تند نفس می کشید. دست های مشت شدش رو دیدم. انگار تو لحظه مونده بود.
- اگه نمی تونید بگید بذارید برای بعد.
دلم سوخت. می تونستم دردشو بفهمم.
- نه باید بگم. این حرف ها رو دلم سنگینی می کنه. نمی دونم چرا دارم برات می گم. ولی دلم طاقت این سنگینی رو نداره. به جز شما و علی کسی از این اتفاق ها خبر نداره. برادرتم چیز زیادی نمی دونه. این ها حماقت های بزرگ زندگیم بود.
رفتم تو و بدترین صحنه ی زندگیمو دیدم. زنمو با یه مرد دیگه تو بدترین شرایط. ملیسا رنگش پرید؛ مثل میت. خون جلوی چشمامو گرفته بود. ملیسا به خودش اومد. ملافه رو به دورش پیچید.خواست حرفی بزنه. نگاهی که بهش کردم لال شد. رفتم سمت پسره و تا قصد مردن زدمش. هر چی تقلا می کرد من بدتر می زدمش.
کشیدمش بیرون. در اتاقو قفل کردم. پسره بریده بریده حرف زد. صدام زد و با بی جونی گفت «زنت خرابه.» زدمش ولی خندید و گفت «زنت خرابه. زنت با مردا رابطه داره. گولت زده. از شهرشون به خاطر کثافت کاری انداختنش بیرون. زنت دختر نبوده. تو دانشگاه که وضعش بدتر بوده.» باور نمی کردم. گفت یکی از فامیل های دورشونه. این مدت هم که ازدواج کرده بود دوباره باز با مردا رابطه داشته. الانم من تهدیدش کرده بودم که باهام بود. وگرنه لوش می دادم. دیگه چیزی نمی فهمیدم.
با بدترین وضع انداختمش بیرون. رفتم تو اتاق. انگار نه انگار چیزی شده. بدتر جریم کرد. کتکش زدم. می زدم تا جایی که به نفس نفس افتاده بودم. ولش کردم. اتاقو قفل کردم. نمی دونستم چی کار کنم. یاد علی افتادم که قبلا بهم گفته بود ولی من احمق حرفشو باور نکردم. زنگ زدم و گفتم بیاد خونمون. تعجب کرد و گفت خودشو زود می رسونه.
یاد شب عروسی افتادم. ولی غیر ممکنه. من خودم دیدم. البته ملافه رو. قبلش ملیسا برام نوشیدنی آورده بود. منگم کرده بود. ولی از اون هرزه هر کاری بر می اومد.
علی اومد. براش گفتم. خیلی ناراحت شد ولی تعجب نکرد. گفت بهترین کار اینه که طلاقش بدم. گفتم اگه راضی نشه. گفت تهدیدش کن. از پسره و سابقه اش استفاده کن. جواب داد. هیچی بهش ندادم. توافقی جدا شدیم؛ بدون سر و صدا. خدا رو شکر چیزی به اسمش نبود. یه سکه هم بهش ندادم. تا یه ماه به هیچ کی چیزی نگفتم. تا این که یه روز رفتم سراغ پدرم. بهش گفتم که زنمو طلاق دادم. باور نکرد. گفتم تفاهم نداشتیم. اولش گلایه کرد. ولی بعدش برق خوشحالیو تو چشماش می دیدم. مادرم که فهمید از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه.
برگشتم خونه ی پدریم. اون خونه رو فروختم و پولشو دادم بهزیستی. یه مدت بعد مادرم می خواست زن برام بگیره. ولی قبول نکردم. بهش گفتم تا یه مدت نمی خوام حرفی در این باره بشنوم. اگه خواستم بهش می گم.
romangram.com | @romangram_com