#اسیر_پارت_74
غذا رو با شوخی و خنده تموم کردیم.
*****
یه ماه به زودی گذشت و یه اتفاقاتی افتاد که منو شگفت زده کرد. و من خوشحال بودم از این که برای اولین بار لگدهای بچمو حس کردم. عصر بود که همه تو نشیمن نشسته بودیم. سامان و سعید داشتن در مورد رفتنش حرف می زدن. ویزاش اوکی نشده بود. من و مامان داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم که با فشار ناگهانی توی شکمم جیغ بلندی کشیدم.
هر سه شون دویدن سمتم. ولی من خودمو جمع کردم و دستمو گذاشتم رو شکمم.
- سایه کجات درد گرفت؟
مامان دستمو گرفت.
- عزیزم چی شد؟
خندم گرفت.
- سایه چرا می خندی؟
دوباره یه تکون دیگه. دست مامانو گذاشتم رو شکمم.
- ببین مامان یه چی تو شکمم تکون می خوره.
مامان لبخندی زد و گفت:
- لگد بچه است.
سامان پوفی کشید و ولو شد رو مبل.
- سکتمون داد رفت. گفتم ببین چی شده.
- بی ذوق! مگه من تا حال چند بار تجربه کردم؟ ولی خداییش حسش مثل ماهیه که تو دستت می لغزه. از تو فشار می داد. انگار جاش تنگ باشه.
- دخترم بچه چندین بار در طول روز تکون می خوره. لگد می زنه. حتی شستشو می مکه. می تونی سری بعد سونو گرافی سه بعدی کنی. می بینی.
نگام افتاد به سعید که هنوز وایستاده بود.
- ببخشین فکر کنم همتونو ترسوندم. آخه یه دفعه ای شد.
romangram.com | @romangram_com