#اسیر_پارت_73


سامان یه نگاهی به من کرد و اونم با همون لحن گفت:





- هیچ کی.





سرشو انداخت پایین. خوشم اومد که چیزی بهش نگفت. منم بلند شدم و رفتم طرف اتاق. رو تختم دراز کشیدم. چشمامو رو هم گذاشتم. به این فکر کردم اگه یه روزی ببینمش واکنشم چیه. واکنش اون چیه. بفهمه که پدر هم شده. وای! یعنی بچه رو ازم می گیره؟ نه نمی ذارم. سامان گفت کمکم می کنه. ولی اگه نتونستم کاری کنم چی؟ یعنی واقعا اون بود؟ نه، نه، امکان نداره.





از رو حرص پوفی کشیدم و چشمامو باز کردم. من چرا دارم الکی به این چیزا فکر می کنم؟ هنوز که چیزی نشده. این جوری که نمی شه. باید خودمو سرگرم کنم. وگرنه دیوونه می شم. امروز عصر با مامان می رم خرید. آره، من هنوز براش هیچی نخریدم. باید یه اتاق براش آماده کنم. براش تخت، کمد، عروسک و یه عالمه چیز بخرم. وای از تصورش دلم قیلی ویلی می رفت. یعنی پنج ماه دیگه می بینمش؟! آخ اصلا باورم نمی شه که مامان شدم. اسمشم که انتخاب کردم؛ ستاره. خیلی اسمشو دوست دارم. سامان اومد تو اتاق.





- اِ نخوابیدی؟! گفتم الان خواب هفت پادشاه رو دیدی.





اومد رو تخت نشست.





- نه بابا خوابم نمی برد. داشتم فکر می کردم.





- به چی فکر می کردی؟





- این که باید یه اتاق برای ستاره آماده کنم.





- ببخشید ستاره کیه؟





- دیوونه! چه وقت شوخی کردنه؟ معلومه. ستاره دخترمه.





- پس اسمشو انتخاب کردی. ستاره.





چند بار اسمشو زمزمه کرد.





- قشنگه.





- سامان کمکم می کنی اتاقشو آماده کنیم؟ می خوام امروز برم خرید. میای؟





- باشه، حالا پاشو بریم ناهار که مامان خیلی وقته منتظره.





عصر که شد همراه مامان و سامان رفتیم خرید. هر چی که دوست داشتم خریدم. خصوصا لباس بچه ها. رنگ بیشترشون صورتی بود. با دیدن وسایل بچه ها این قدر هیجان زده شدم که مامان و سامان بهم می خندیدن. بیشتر وسایل بچه رو خریدم. موند کمد و تختخواب و چیزای دیگه که قرار شد یه روز دیگه بیایم. شامو بیرون موندیم. اشتهام دو برابر شده بود. موقع خوردن مامان نگام می کرد.





- چیزی شده مامان؟ چرا غذاتو نمی خوری؟





- نه چیز خاصی نیست. فقط برای تو خوشحالم. خوبه که تو رو این طور می بینم.





- از شوقه مامان من. به خاطر بچم همه کار می کنم.


romangram.com | @romangram_com