#اسیر_پارت_72
- با سعید رفتن بیرون. فکر کنم رفتن پیگیر کارای سعید برای رفتنش به خارج.
- پاشو بشین پشت میز تا بگم برات صبحانه بیارن.
ساعت نزدیک یک بود که سامان تنها برگشت. تا منو دید اومد کنارم نشست. سلام کردم و با بوسه جوابمو داد.
- فنچل دایی چه طوره؟
- خوبه. چی شد؟ کارای سعید به کجا رسید؟
- فعلا پیچ تو پیچ شده. گیر بازاره. الکی بهانه میارن. گره میندازن تو کار. ولی اگه خدا بخواد ماه دیگه می ره.
- خوبه. سامان می خوام برام یه کاری بکنی.
- چه کاری؟
- امـــم، می خوام بفهمی آرش این جا هست یا نه؟ برگشته؟
- چرا؟ چی شد که یادش افتادی؟
- همین جوری؟ برای اطمینان خاطر.
یه کم فکر کرد و گفت:
- اگه ببینمش می دونم چه بلایی سرش بیارم.
- می خوای بلا سر کی بیاری؟!
سعید بود که داشت ما دو تا رو نگاه می کرد.
- اِ کی اومدی؟
- تازه رسیدم. نگفتی؟ می خوای سر کی رو زیر آب کنی؟
این جمله رو با یه لحن شوخی می گفت.
- اگه کمک خواستی منم هستم.
romangram.com | @romangram_com