#اسیر_پارت_71
- پس چرا رنگتون پریده؟
دستی به گونه هام کشیدم.
- نه نه، حالم خوبه. بریم.
وارد مطب شدیم. شلوغ بود. سعید رفت طرف میز منشی. یه نگاه کردم تو سالن. بیشترشون حامله بودن و با شکم های گنده. اکثریت با شوهراشون اومده بودن ولی من... نگام موند رو یه زن و شوهر جوون. مرده دست زنشو گرفته بود تو دستش و داشت باهاش حرف می زد. زنه هم گه گداری سرشو تکون می داد و با لبخند جوابشو می داد. دلم گرفت. چشمام تار شد. چی می شد که الان منم با شوهرم بودم؟ دستمو گذاشتم رو شکمم. یه قطره اشک از چشمم پایین اومد. دستی رو دستم قرار گرفت. نگاه کردم. سعید بود. با یه حالت نگرانی نگام می کرد.
- مشکلی داری؟ الان نوبتت می شه.
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- نه.
مامان دستمو گرفت.
- عزیزم چرا ناراحتی؟ متوجه بودم که داشتی نگاشون می کردی.
منو کشید تو بغلش.
- الهی فدات شم غصه نخور. اون نامردم تقاصشو پس می ده. هم اون هم اون بابای نامردت.
صدای منشی که فامیلیمو گفت به سمت اتاق دکتر راه افتادیم.
داخل اتاق دکتر شدیم. با احترام بلند شد. به کمک منشی روی تخت توی یه اتاق دیگه دراز کشیدم. دکتر اومد و ازم پرسید این مدت مشکلی نداشتم. منم جوابشو دادم. وقتی سونو کرد و دوباره صدای قلب دخترمو شنیدم احساس خوبی بهم دست داد. آرامش پیدا کردم.
- خدا رو شکر بچه وضعیتش خوبه. جفتتم وضعیتش ثابته. فقط به هیچ عنوان زیاد بالا پایین نرو. کار نکن. به خودتم فشار نیار تا مشکلی پیش نیاد. نتایج آزمایشاتت هم مشکل خاصی نداشت. فقط باید خودتو بیشتر تقویت کنی. چون یه دوره بحرانم پشت سر گذاشتی.
کارش که تموم شد منم بلند شدم. دکتر رفت پشت میزش و شرایط منو برای مامانم توضیح داد. مامانم خیالش راحت شد. همون موقع سعید وارد اتاق شد و با دکتر سلام و احوالپرسی کرد. به اونم گفت که حالم خوبه و اونم برگشت و منو با یه لبخند نگاه کرد. دکتر دوباره در مورد وضعیتم گوشزد کرد و گفت برای ماه دیگه از منشی وقت بگیرم. ازش خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شدیم سعید گفت:
- امشب شام بیرون باشیم.
مامان مخالفتی نکرد. منم چیزی نگفتم. به یه رستوران شیک رفتیم. شامو که خوردیم برگشتیم سمت خونه. تو راه به این فکر بودم که واقعا اون کسی رو که دیدم آرش بود یا نه. لرز گرفتم. ولی اگه خودش بود حتما جلو می اومد. شاید خیال برم داشته. باید به سامان بگم بفهمه برگشته یا نه. این جوری خیالم راحت تره.
شب با خیالی راحت و دور از تشویش و نگرانی خوابم برد. صبح که بیدار شدم ساعت نزدیک یازده ظهر بود. آخ که من چه قدر خوابیدم. ولی سر حال بودم. یه دوش گرفتم. تو آیینه ی تو حموم خودمو نگاه کردم. باید یه صفایی به خودم می دادم. ابروهام خیلی پر شده بود. موهامم کوتاه کنم بهتره. باید به آرایشگاه برم. به مامان می گم که با هم بریم. خودمو شستم و اومدم بیرون. لباس گرمی پوشیدم و رفتم بیرون. مامان تو نشیمن داشت کتاب می خوند. منو دید. سلام کردم. جوابمو داد.
- دیدم راحت خوابیدی، دلم نیومد بیدارت کنم.
- آره، شاید یه خواب آروم بعد این مدت داشتم. راستی سامان کو؟
romangram.com | @romangram_com