#اسیر_پارت_70
- البته سایه خانم بچه رو نباید پاستوریزه نگه داشت. باید به قول سامان همچین آبدار ماچش کرد.
- ایول که دوست خودمی. حال کردی سایه خانم؟ خودم قربون این فنچل دایی می رم. راستی براش اسم انتخاب نکردی؟
- چرا یه سری اسم مد نظرمه. بعدا می گم.
- خب چند تاشو بگو تا با هم یکیشو انتخاب کنیم.
- نخیرم، خودم انتخاب می کنم. تازه می خوام اول اسمش مثل خودم باشه.
*****
یه مدت مراعات می کردم. ده روز مگه برای کارهای ضروری راه می رفتم. امروز قرار بود برم دکتر. خیلی اضطراب دارم. چون دکتر قراره جواب آزمایش ها رو بگه. لباس گرم پوشیدم و بافتمو انداختم رو شونه هام. با مامان رفتیم تو ماشین. دیدم سعیدم اومده. رفتم تو ماشین پشت سرش نشستم. سلام کردم و جوابمو داد.
- آقای دکتر مزاحمتون نمی شیم. خودمون می ریم.
تو آیینه نگام کرد و گفت:
- نه خودم دوست داشتم بیام. مزاحم نیستید. در ضمن من اسمم سعیده. لطفا فقط سعید صدام کنین.
- باشه.
یه لبخند زد و راه افتاد. تو ترافیک موندیم و با تاخیر رسیدیم. سعید پیاده شد. در سمت منو باز کرد. دستشو دراز کرد. تردید داشتم. با لبخند نگام کرد و گفت:
- می خوام کمکتون کنم.
منم دستمو تو دستش گذاشتم و آروم پیاده شدم. دستمو از دستش جدا کردم و همراه مامان رفتم. سامان امروز کار مهمی داشت و نتونست بیاد. این شد که من و مامان خواستیم با هم بریم. نمی دونم این از کجا فهمید، ولی بهتر. یه کم از راه رو پیاده رفتیم. یه آن چشمام رو یه آدم قفل شد. وایستادم. اشتباه می کردم. نه مثل خودش بود. برای اطمینان چشمامو بستم و دوباره باز کردم. نبود. حتما اشتباه دیدم. یه خرده ترسیدم. سعید که ماشینو پارک کرده بود گفت:
- چرا وایستادین؟
دستشو گذاشت پشت کمرم. راه افتادم. حواسم نبود.
- چیزی شده؟
نگاش کردم. خیلی نزدیک بود. خودمو یه کم کنار کشیدم. گفتم:
- نه.
romangram.com | @romangram_com