#اسیر_پارت_69


- پس قصد جونمو کردی.





- نه بابا بهت لطف می کنم تا از دست مامان راحت شی. از نگهبان جهنمم بدتره.





بازم خندم گرفت و با همون خنده بهش گفتم:





- اگه به مامان نگفتم که چی پشت سرش گفتی. دیگه پا تو خواستگاری نمی ذاره.





- سایه جان شما که می دونی من چه قدر بهت ارادت دارم.





دستی به حالت نمایشی کشید به چونش و گفت:





- مرگ من چیزی نگو. من به خاطر تو گفتم.





با همون خنده چشم تو چشم سعید شدم که دستاشو زیر چونش گذاشته بود و داشت منو خیره نگاه می کرد.





نمی دونم چرا هر وقت با این پسر چشم تو چشم می شم منو مات نگاه می کنه. بی خیال دوباره ازش رو بر می گردونم. مامان با مستخدم اومدن و یه عصرونه ی مفصل برام آوردن.





- این مدت ازت دور بودم شدی پوست و استخون. حالا که این جام خودم مراقب خورد و خوراکت هستم. در ضمن داروهاتم شب باید بخوری. می خوام یه نوه ی خوشگل و سالم و تپل برام بیاری.





سامان با خنده گفت:





- آخ چه حالی می ده یه دختر تپل داشته باشی و گونه هاشو دایم ببوسی. آخرشم یه گاز چاشنیش.





- ببخشید خواب دیدی خیر باشه. من بچمو دست هیچ کی نمی دم. اگه کسی می خواد ببوستش باید دستشو ببوسه. نمی خوام بچم دایم تف مالی بشه. بعدشم مریض شه.





رو کردم سمت سعید.





- دروغ می گم دکتر؟





اونم که انتظار نداشت که طرف صحبتم باشه یه خنده ی محوی کرد و گفت:





- حق با شماست.





سامان که این حرفو شنید گفت:





- باشه سعید خان.





با ایما و اشاره بهش یه چیزهای رو یاد آوری می کرد. اونم با خنده دستاشو بالا آورد و گفت:


romangram.com | @romangram_com