#اسیر_پارت_68





- نمی خوای بیدار شی؟ خیلی وقته خوابیدی.





- چرا، ولی باور کن سامان هر چی می خوابم انگار کم خوابیدم.





- اتفاقا از سعید پرسیدم چرا این خواهر ما این همه می خوابه. گفت به خاطر بارداریه. چیز خاصی نیست.





- سامان می شه کمکم کنی برم بیرون؟ از یه جا نشستن خسته می شم.





- باشه، به شرط این که خودم ببرمت.





- باشه، بذار صورتمو بشورم.





با کمک سامان رفتیم تو هال. مامان تا منو دید زد تو صورتش.





- دختر چرا از جات پا شدی؟ مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟





- خب مامان خسته می شم فقط تو اتاق بشینم. الانم سامان منو آورد. باور کن حالمم خوبه. تازه داشتم فکر می کردم که سامان منو ببره بیرون.





- خوبه خوبه. لازم نکرده فعلا جایی بری. تا خیالم راحت نشده حق نداری پاتو از این در بیرون بذاری. وگرنه درا رو قفل می کنم.





- مامان من حالم خوبه. باور کن. دوست ندارم یه جا بشینم.





- نه، انگار یادت رفته امروز مرخص شدی. بذار یه روز بگذره بعد شال و کلاه کن برای بیرون.





با صدای سعید برگشتیم طرفش.





- سایه خانم مادرتون راست می گه. یه هفته استراحت کنید بعد می تونید برید بیرون.





- ببین سعیدم حرف منو زد.





- باشه بابا حالا چرا می زنی مادر من؟ بیا. از این جا جم نمی خورم.





سعید اومد رو به روم نشست. مامان پا شد و رفت سمت آشپزخونه. سامان کنارم نشست و دستشو دور کتفام حلقه کرد و دم گوشم گفت:





- اینا رو بی خیال. دو تایی جیم می شیم و هیچ کی هم نمی فهمه.





خندیدم.





romangram.com | @romangram_com