#اسیر_پارت_67
تسلیم شدم. سامان تا کنار ماشین منو آورد. نشستیم تو ماشین. من عقب نشستم و سعید پشت رول.
- سامان چرا مامان نیومد؟
- خودم نذاشتم بیاد. کاری نبود که بیاد. الانم داره دستور چند نوع غذای مقوی می ده تا به خانم برسن.
رسیدیم تو باغ. سعید ماشینو تا نزدیک ورودی آورد. به کمک سامان رفتم تو خونه. مامان منو تو بغلش گرفت و خدا رو شکر کرد. به مامان گفتم:
- می خوام یه دوش بگیرم.
این بار سامان منو بغل گرفت و برد به طرف اتاق های پایین.
- اِ چرا اون جا می ری؟ اتاق من که بالاست.
- بله می دونم. ولی بهتره فعلا این پایین باشی. بالا و پایین رفتن پله برات خطر داره.
حق با اون بود. منو برد تو اتاق. با کمک مامان لباسامو در آوردم. متوجه شدم رو لباس زیرم کمی خون خشک شده هست. مامان وان رو برام پر کرده بود. بعد با کمکش دوش گرفتم و اومدم بیرون. لباسامو که تنم کردم رو تخت دراز کشیدم. ضربه به در خورد. فکر کردم که مستخدمه. ولی نه، سعید بود.
- ببخشید، مزاحم که نشدم؟
- چه با ادب! نه خواهش می کنم.
اومد روی صندلی کنار کنسول نشست. نگام کرد.
- چرا نگفتی که با من حرفت شد و اون بلا به سرت اومد. نگاش کردم.
- چرا؟ به هر حال این اتفاق می افتاد. حالا بحث با شما هم مزید بر علت شد.
بلند شد و رو به روم ایستاد. نگاشو دقیق تو چشمام دوخت. منم متقابل نگاش کردم. نگاش خیلی برنده بود. نتونستم. سرمو پایین انداختم.
- نمی فهممت. چرا مثل بقیه ی دخترها نیستی؟ حس می کنم پس این چهرت یه درد عمیقه؛ مثل خود من.
جوابشو ندادم. بعد چند دقیقه رفت طرف در. وایستاد.
- به خاطر این که شما رو با رفتارم اذیت کردم ببخشید.
رفت بیرون. خسته بودم. نمی دونم چرا دایما احساس خواب آلودگی می کنم. چشمامو رو هم گذاشتم. چهره ی سعید جلوم بود. تو نگاش یه حرف بود. دوست نداشتم باهاش رفتار بدی داشته باشم. تصمیم گرفتم رفتارم با اون مثل رفتارم با سامان باشه. این جوری بهتره.
با نوازشی رو موهام چشمامو باز کردم. هوای اتاق تاریک بود. یه روشنایی کم بود که اونم از آباژور بود.
romangram.com | @romangram_com