#اسیر_پارت_65


رو کرد به طرف مامان و سامان و ازشون خواست که اتاقو ترک کنن. سعید هم رفت.





- انگار خیلی هواخواه داری. دیشب این داداشت نزدیک بود سکته کنه. مادرتم که حال خوبی نداشت. خیلی نگرانت بودن. وقتی که مطمئن شدن خیالشون راحت شد و اگه دکتر نبود مطمئنا یه بلایی سرشون میومد.





- حق دارن. تو این مدت خیلی اذیتشون کردم. با هر ناراحتی من زود واکنش نشون می دن. می ترسن که من دوباره حالم بد شه.





- اسم داروهات رو از داداشت پرسیدم. مضر هستن ولی می شه امیدوار بود که بچه چیزیش نیست. حالا هم آزمایشا رو انجام می دیدم تا ببینیم چی می شه. ولی از الان گفته باشم که نباید ترس استرس و ناراحتی داشته باشی. چون هر واکنش تو به بچَّت منتقل می شه باید همیشه آروم باشی. سعی کن تو محیطی باشی که برات آرامش به همراه داشته باشه.





- من تا دیروز شمال بودم. به خاطر سری مسایل یه مدت اون جا بودم. ولی فکرم مشغوله و این منو اذیت می کنه.





- بذار این پرستارها کارشون رو انجام بدن با هم حرف می زنیم.





ازم خون گرفتن. فشارمم کنترل کردن، پایین بود. دکتر هم چند تا آمپول تقویتی برام توی سِرُم زد. وقتی کارشون تموم شد رفتن.





نشست رو صندلی و دستمو گرفت تو دستش. گفت:





- دوست دارم بهم اطمینان کنی. می دونی که دکتر محرمه. اگه بهم اعتماد داری برام بگو. بهت این قول رو می دم که حرفات پیشم بمونه.





تردید رو تو چشمام خوند و گفت:





- می دونم دیشب تمام حرفاتو نزدی. اگه مشکلت خیلی خاصه می تونم به دکتر روانشناس معرفیت کنم. اون تو کارش وارده.





نمی دونم ولی خواستم به دکترم اطمینان کنم و بهش بگم که چی شده. گفتم از اول آشناییمون تا رفتنم به شیراز و شمال و از اون جا به انگلیس. به دقت به حرفام گوش می کرد. وقتی حرفام تموم شد بلند شد و یه دستمال برام آورد. گریه کرده بودم. مرور اون خاطرات خیلی برام سخت بود. ولی احساس سبکی می کردم. وقتی از غمت کم شه انگار سبکبالی. شونه هام سبک شده بودن. من این حرفا رو به سامان نگفته بودم ولی وقتی برای دکتر گفتم احساس خوبی بهم دست داد. مطمئنا منو درک می کرد. چون اونم یه زن بود. دستامو گرفت و گفت:





- فعلا به هیچی فکر نکن. استراحت کن. دوباره میام می بینمت. به مادر و برادرت می گم برن. از دیشب تا حالا این جان.





- ممنونم از این که به حرفام گوش کردی. هیچ وقت تو این مدت احساس راحتی نداشتم. خیلی سبک شدم.





- نگفتن حرف و تلنبار شدنش به آدم فشار میاره، باعث افسردگی می شه، حتی نا امیدی به زندگی.





زمزمه کردم.





- درست مثل من.





- ولی حالا باید به خودت بیای. من برم به مریض های دیگه ام سر بزنم. دوباره میام باهات حرف می زنم. می گم صبحانه برات بیارن. فکر کنم اون وروجکم الان صداش در بیاد.





لبخندی زدم و اون از اتاق رفت بیرون. چشمامو رو هم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم. راحت شدم.





امروز مرخص می شم. منتظرم که دکترم بیاد و مرخصم کنه. حرف های دیروز دکتر خیلی روم تاثیر داشت. وقتی که ویزیت بیماراش تموم شد اومد به اتاقم. نشست رو صندلی و بهم گفت:


romangram.com | @romangram_com