#اسیر_پارت_64





منم در جوابش بهش لبخند زدم و از وضعیت خودم براش گفتم.





- نگران نباش. خودم مراقبتم. نمی ذارم آب توی دلت تکون بخوره.





گونمو بوسید.





- نمی ذارم کسی اذیتت کنه، حتی اون بابای...





با صدای در حرفش نیمه کاره موند. سعید اومد تو با یه سبد گل رز قرمز.





با سامان و مادرم سلام و احوال پرسی کرد و سبد رو داد دست مادرم. اومد سمت تختم با یه لبخند.





- سلام سایه خانم. حالتون چه طوره؟ خوبید؟





با دیدن لبخندش دلم نیومد اذیتش کنم.





- سلام آقای دکتر. ممنون خوبم.





- خدا رو شکر. دکترتون تا یه ربع دیگه میاد. گفتم چیزی نیارن بخورین تا آزمایشاتون رو انجام بدید.





سری تکون دادم که سامان به حرف اومد.





- سعید واقعا ازت ممنونم. نمی دونم چی بگم؟ فقط می دونم خیلی آقایی. رفاقت رو در حقم تموم کردی.





و محکم تو آغوشش کشید. ولی من نم اشک رو تو چشمای سامان دیدم. سعید روشو برگردوند طرفم و با تعجب بهم خیره شد. ولی من با یه چهره ی بی تفاوت نگاش کردم. برگشت سمت سامان و گفت:





- خواهش می کنم. وظیفم بوده.





تو نگاش یه سوال بود. می دونستم می خواست بگه تقصیر من بود. صدای در اومد و دکتر اومد تو همراه دو تا پرستار.





- به به حال مریض ما چه طوره؟





- سلام. ممنون بهترم.





- دیشب که اذیت نشدی؟ گفتم برات مسکن بزنن. الان چی؟ درد نداری؟





- نه. خدا رو شکر بهترم.





romangram.com | @romangram_com