#اسیر_پارت_63


- بابت امروز ازتون عذر می خوام. نمی دونستم ناراحت می شید و این اتفاق براتون میفته. اگه اتفاق بدی میفتاد نمی دونستم چی کار کنم ولی به شکر خدا برطرف شد. و ازتون می خوام منو ببخشین.





رومو کردم طرفش. داشت نگام می کرد.





- فقط ببخشید؟! اگه این بچه رو از دست می دادم با ببخشید شما بر می گشت؟ چرا سرک کشیدن تو زندگی من اینقده مهمه که به خودتون جرات می دین هر چی دلتون خواست بگید؟ می خواین به چی برسین؟ می خواین بشنوین، آره من با شوهرم مشکل دارم. حرفیه؟





- متاسفم.





بلند شد و رفت طرف در. قبل این که بره گفت:





- به سامان زنگ زدم و گفته خودشو زود می رسونه.





از اتاق بیرون رفت. بعد رفتنش از اتاق ناخود آگاه گریه ام گرفت، برا خودم، برا این بچه. نمی دونم فقط حیرونم. تو این مواقع هر زنی دوست داره شوهرش کنارش باشه، نازشو بکشه، دلداریش بده ولی من مثل یه آدم بی کس این جا موندم. به جز سامان کی به دادم می رسه؟ اون قدر گریه کردم که خوابم برد.





با صدای پچ پچ چشمامو باز کردم. رومو کردم طرف صدا. مامان و سامان رو کاناپه نشسته بودن. مامان بی صدا اشک می ریخت و سامان دلداریش می داد. چه قدر مامانم عوض شده بود. نصف شده بود. این ها همش تقصیر منه. اشکم در اومد. سامان متوجم شد. سریع دستمو گرفت و پیشونیمو بوسید. مامانم اومد کنارم. با صدا گریه کرد. دستامو باز کردم و فقط دوست داشتم تو بغل مامانم بمونم. منو بغل کرد، بی توجه به سِرُمی که تو دستم بود و سوزش داشت. دوست داشتم تمام دلتنگیامو با این آغوش از یاد ببرم. مامان تمام صورتمو بوسه بارون کرد. قربون صدقم می رفت. ولی من هیچی نمی گفتم. دوست داشتم همین طور نازمو بکشه، بوسم کنه. خیلی به این محبتاش احتیاج داشتم. می گفت همش تقصیر منه. ولی نه خودم مقصر بودم. سامان منو از مامان جدا کرد و دوباره منو خوابوند رو تخت. بعد تختو بالا آورد. مامان اومد کنارم نشست و دستمامو تو دستاش گرفت و بوسه روشون می زد.





- الهی قربونت برم. چه بلایی سرت اومد؟ تو رو خدا حالت خوبه؟ سعید می گفت مشکل خاصی نیست، راست می گه؟





- آره سامان. دیشب دکتر سونو گرفت خدا رو شکر مشکل خاصی نیست. فقط باید استراحت کنم.





- چرا این جوری شدی؟





پس بهشون چیزی نگفته. هر چند خودمم دوست نداشتم دوستی بینشون خراب شه. ما الان تو خونشون ساکنیم، البته فعلا.





- رفته بودم تو حیاط. یه آن پام پیچ خورد خوردم زمین. سعید هم نمی دونم از کجا پیداش شد که منو آورد بیمارستان.





- دمش گرم. باید ازش تشکر کنم. هم به خاطر سایه، هم به خاطر آوردنش به بیمارستان خودشون.





- چی؟! این جا بیمارستان خودشونه؟





- آره سهامدار اصلی این بیمارستان پدرشه. خودشم این جا کار می کنه.





- مگه تخصصش چیه؟





- تخصصش قلب و عروقه که از آمریکا مدرکشو گرفته. یکی از بهترین جراح های این جاست. نه تنها این جا، جاهای دیگه هم برا جراحی میره. به کسایی هم که دستشون نمیره کمک هم می کنه. حتی پولم نمی گیره.





عجب شخصیت مرموزی! به قیافش نمی خوره، بس که گوشت تلخه.





- مامان جون اینا رو ولش کن. از خودت بگو. چه طوری؟ ویار که اذیتت نمی کنه؟


romangram.com | @romangram_com