#اسیر_پارت_62





- نه عزیزم، اتفاقا خوشحال می شم. چون این طوری می تونم جواب خوبی های دکترو بدم.





سعید با شنیدن این حرف یه لبخند زد و گفت:





- من هرکاری کردم وظیفه بوده و بس.





- پیر شی پسرم. من جون پسرمو مدیون توام.





رو کرد به من و یه کارت ویزیت در آورد. پشتش یه چیزی نوشت و داد بهم.





- این آدرس مطبمه و شماره ی همراهمو پشتش برات نوشتم. هر موقع از شبانه روز که کاری داشتی بهم زنگ بزن. الان هم یه برات یه سری داروی تقویتی و آزمایش می نویسم. صبح برات انجام می دن. فقط از قبل زیر نظر دکتر خاصی بودی یا نه؟





- نه، تا الان نشد که به دکتر مراجعه کنم.





- می شه بپرسم چرا؟ شما از اون موقعی که فهمیدید باردارید باید به پزشک متخصص مراجعه می کردید.





به دکتر یه نگاه انداختم. می خواستم بهش بگم؛ ولی نه در حضور سعید. سکوتم طولانی شد. سعید رو کرد به دکتر و گفت:





- می رم ترتیب اتاقو بدم.





و رفت بیرون.





- چیزی شده؟ نکنه این بچه رو نمی خواستی؟





با شنیدن این حرف دکتر نه ی بلندی گفتم. نمی دونستم ولی خواستم بگم. یه کم دلهره داشتم. ولی گفتم. نه کامل، مختصر. بهش گفتم تا دو ماه نمی دونستم که باردارم و به خاطر شوک عصبی و داروهایی که مصرف کردم بوده. و در آخر بهش گفتم نمی خوام کسی چیزی بدونه، خصوصا سعید. اونم بهم اطمینان داد که چیزی نمی گه. برای این که یه مدت در دوران بارداری دارو مصرف کردم یه سری آزمایش دیگه نوشت و گفت:





- خودم صبح میام که همشو انجام بدی.





و در آخر گفت:





- ندیدم تا حالا آقای دکتر برای یه زن این جوری نگران بشه.





منم به روش لبخند زدم. نمی دونست که چی شده. وگرنه نمی گفت.





خیلی زود یه اتاق خصوصی برام آماده کردن. منتقلم کردن به اتاق. یه پرستار اومد سِرُم برام وصل کرد و سه تا آمپول تو سِرُمم ریخت. بهم گفت هر وقت مشکلی پیش اومد شاسی بالای سَرَمو فشار بدم. هر چند، هر یک ساعت میومد و وضعیتمو چک می کرد.





وقتی رفت بعد چه قدر سعید اومد تو. رومو بر گردوندم. صندلی رو آورد و کنار تختم گذاشت. نشست.





romangram.com | @romangram_com