#اسیر_پارت_60





خیلی عصبانی بودم. این مدت بیخودی زود عصبانی می شدم. بدون این که نگاش کنم از اون جا رفت. تند تند قدم بر می داشتم. حواسم به خودم نبود. یه آن پام پیچ خورد و خوردم زمین. یه آخ بلند گفتم. بد جور زمین خوردم. زیر دلم تیر کشید. نفسم بند اومد. تند تند نفس می کشیدم. صدای قدم هایی رو شنیدم.





- سایه خانم چی شد؟ حالتون خوبه؟





فقط تونستم بگم:





- دلم.





«یا خدا» گفتنش رو شنیدم. دست انداخت زیر پام و بلندم کردم. دردم بیشتر شد. ناخودآگاه محکم بازوشو گرفتم.





- تو رو خدا طاقت بیار. الان می رم بیمارستان.





من فقط گریه می کردم. فکر این که بچمو از دست بدم داشت دیوونم می کرد. بالاخره رسیدیم به ماشین. در عقب ماشینو باز کرد. منو آروم خوابوند رو صندلی. پالتوشو از تنش درآورد و انداخت روم. زود ماشینو روشن کرد. از باغ زد بیرون. هق هقم گرفته بود. یعنی تموم شد؟ بچم رفت؟ نه خدا، بهت التماس می کنم که از من نگیریش. ای خدا بچمو سالم ازت می خوام. خدا بهم رحم کن. خدا نه.





- سایه الان می رسیم بیمارستان.





درد زیر دلم می اومد و می رفت. ترس بد جوری دلمو گرفته بود. حتی عرضه نگه داشتن یه بچه رو نداشتم. خدایا کمکم کن. صداشو می شنیدم که داشت حرف می زد.





- خانم دکتر رحمتی شیفتن امشب؟ نگهش دارین جایی نره. یه مورد اورژانسی پیش اومده. تا پنج دقیقه ی دیگه اون جام.





نمی دونم چه جور شد که رسیدیم. در دو طرف ماشین باز شد. منو بلند کردن و گذاشتن رو برانکارد. چشمامو بستم. داشتم عزای بچه ی از دست رفتمو می گرفتم. گریه ام بند نمی اومد. اینو فهمیدم که وارد یه اتاق شدیم. چشمامو باز کردم. یه پرستار بود. داشت یه دستگاه رو روشن می کرد. ناخودآگاه بهش گفتم:





- خانم تو رو خدا، بچم مرده؟





پرستار اومد و دستمو گرفت و گفت:





- نه عزیزم، الان خانم دکتر میان بهتون می گن.





بعد لباسامو کنار زد. شلوارمو یه کم پایین کشید. یه ملافه کشید رو پاهام. یه خانم مسن با سعید اومدن تو. گریه ام شدیدتر شد.





- به! دختر به این نازی چرا گریه می کنه؟ حالا که چیزی نشده. الان بچتو نشونت می دم تا خیالت راحت شه.





روشو کرد سمت سعید و پرسید:





- فقط خورد زمین؟





اونم گفت:





romangram.com | @romangram_com