#اسیر_پارت_58
- باشه، پس فعلا.
- راستی مامانو با خودت میاری؟
- اگه خواست بیاد ایرادی نداره؟
- نه بیاد. دلم براش تنگ شده. الان بیشتر از هر موقعی بهش نیاز دارم. ولی اگه بابا رو دیدی نگو که برگشتم.
- باشه خیالت تخت. من برم دیگه.
- برو به سلامت.
برگشتم سر جام نشستم. دیدم کیک با شیر و لیوان آبمیوه روی میز گذاشته. منم تعارفو گذاشتم کنار. رفتم سمت خروجی خونه. پالتومو پوشیدم و رفتم بیرون. سرد بود ولی از تو خونه نشستن بهتر بود. رفتم سمت آلاچیق. از جنس چوب بود. نشستم روی صندلی. واقعا باغ زیبایی بود. نمی دونم این آدم ها دلشونو به چی اون ور خوش کردن که پا می شن می رن. سرد بود. دستامو بردم زیر بغلم تا گرمم شه. کاشکی الان این جا آتیش درست می کردم.
- نمی دونم چرا شما به فکر خودتون نیستید.
برگشتم سمتش. با لباس بیرون و دستایی که تو جیبش بود نگام می کرد.
- تو خونه بشینم دلم می گیره. هوای این جا بهتره.
- چرا به فکر سلامتیش نیستید؟ اگه شما مریض شید به ضررشه. باید بیشتر حواستون بهش باشه.
با چشماش به بچم اشاره می کرد.
- من مراقبشم.
- معلومه.
اومد رو به روم نشست.
- سردتونه؟
سریع گفتم:
- نه.
- معلومه از قرمزی بینیتون.
romangram.com | @romangram_com