#اسیر_پارت_56





با تکون هایی از خواب بیدار شدم.





- سایه عزیزم پاشو. چیزی نیست. پاشو دوباره خواب دیدی.





چشمامو باز کردم. تار می دیدم. چشمامو بستم و دوباره باز کردم. دیدم سامان کنار تختم نشسته و سعید بالای سرم.





- سایه چرا خودتو عذاب می دی؟ چرا می خوای خودتو داغون کنی؟





گریه ام گرفت.





- اون بچمو با خودش برد. خودش گفت. می دونم سامان. میاد می بردش. سامان من می می رم اگه این کارو بکنه.





هق هقم بلند شد. سامان منو کشید تو بغلش.





- مگه بهت قول ندادم که نمی ذارم دستش بهت برسه؟ مگه من مرده باشم. حالا هم گریه نکن. برات خوب نیست. این همه استرس برات خوب نیست.





- اگه شما همین طور پیش برین بچتونو از دست می دین. باید به خودتون مسلط باشین.





با عصبانیت بهش زل زدم.





- این جور منو نگاه نکنین. من به خاطر خودتون می گم. بچه با این همه استرس از بین می ره. اگه مشکل خاصی دارین پیش یه روانشناس برین. این جوری بهتره.





سرمو اندختم پایین. گریه ام گرفت. سامان چونمو بالا آورد.





- سایه جان سعید یه چیزی می دونه که می گه. این بار چندمه که این طور می شی؟ ناراحت نشو. باید پیش به دکتر خوب بریم.





- من یه دوست دارم. اگه خواستین من معرفیتون می کنم.





- ممنون، هر موقع که خواستم بهتون می گم.





سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون.





- سامان چی شد که اومدین تو اتاق؟





- من تو اتاق با سعید بودم. داشتیم حرف می زدیم که دیدم صدای داد میاد. اومدیم تو اتاق تو. داشتی داد می کشیدی و التماس می کردی.





- آخ سامان من کی راحت می شم؟ الان این پسر در مورد من چه فکری می کنه؟ آی سامان چه قدر بدبختم.





romangram.com | @romangram_com