#اسیر_پارت_55


بلند شد و برگشت. سر جاش نشست و با سامان مشغول حرف زدن شد. از این کار خودم شرمم شد. نمی شد مثل آدم می خوردم که آتو دست این بشر خیلی پررو ندم؟ اَه اَه، دکتر بودنشو به رخ می کشه. بی خیال، دوباره لیوانو برداشتم. یه کم فوتش کردم و یواش یواش خوردم. حس می کردم رو زبونم تاول زده. سوزشش زیاد شد. صورتمو جمع کردم. انگار سیخ داغ رو زبونم گذاشتن. از خوردنش منصرف شدم. متوجه سنگینی نگاهش شدم. بله، دستشو گذاشته زیر چونش و چشماشو ریز کرده و یه نمیچه لبخند هم رو لبشه.





- فکر کنم الان بهتون گفتم که هر چی می خورید سرد شده باشه.





- سعید جان این خواهر ما اصولا هر کاری که دلش می خواد انجام می ده. به حرف هیچ کی هم اهمیت نمی ده.





اونم پررو گفت:





- معلومه از عجول بودنش.





حرصی شدم. با عصبانیت تمام رو کردم به طرف سامان.





- می شه بگید کجا می تونم استراحت کنم؟





صدای سعید بلند شد.





- سورا بیا اتاق خانم رو نشونش بده.





همون خانم دوباره اومد. بلند شدم. از پله ها بالا رفت. منم پشت سرش. به طرف یه راهروی بزرگ رفت. ته راهرو در اتاقو باز کرد.





- بفرمایید خانم.





رفتم تو.





- هر چی خواستید می تونید این زنگو فشار بدید.





سرمو تکون دادم. اونم رفت. یه اتاق بزرگ بود؛ با یه تخت دو نفره با روکش طلایی، یه میز کامپیوتر، یه کنسول بزرگ با صندلیش. اتاق شیکی بود. خیلی خسته بودم. بافتمو انداختم پایین تخت. نشستم رو تخت. دست بردم تو موهام و یه کم ماساژشون دادم. دوست داشتم یه دوش بگیرم ولی حسش نبود.





به پهلو دراز کشیدم. پاهامو جمع کردم تو شکمم. دستمو کشیدم رو شکمم. نوازشش کردم. دوباره یادش افتادم. وقتی سر بچه بحث می کردیم می گفت دوست داره اولین بچمون دختر باشه. اسمشو لیلی گذاشته بود. می گفت عاشق اینه که موی سرشو خرگوشی ببنده. ببردش پارک. چرا هر چی می شه فی الفور به یادش می افتم؟





یاد اون روز افتادم که بابام گفت که اون کیه. اون کسی نیست جز پسر همون زنی که ولش کرد. وقتی که بهم گفت تو زن صیغه ایش هستی، باور نمی شد که این طور کرده باشه. مگه ممکنه؟ هنوز نفهمیدم. فقط می دونم که سامان گفت وقتی اومدیم دنبالت تو بیمارستان بودی؛ اونم هشت روز. به خاطر شوک عصبی. خوب انتقامشو گرفت. خودش گفت که نمی ذارم آب خوش از گلوش پایین بره. اون کلمه صیغه مثل پتک تو سرم کوبیده می شد. نهایت پستی بود. همون کار بابا رو تلافی کرد.





نفهمیدم کی خوابم برد. بچمو دیدم که تو بغل آرشه. گفت:





- این بچه ی منه. پس با من می مونه. نمی ذارم دیگه ببینیش.





با گریه گفتم:





- تو رو خدا آرش بچمو نبر. تو رو خدا آرش. نبرش.


romangram.com | @romangram_com