#اسیر_پارت_53


- چرا ولی الان به خاطر وضعیتش اومده تا مامانم ازش مراقبت کنه.





نگاش اومد روم. نگاشو آورد پایین تر. رو شکمم ثابت موند. یه پوزخند زد. با یه قیافه ی بی تفاوت گفت:





- ببخشین نشناختم.





منم مثل خودش با کمال پررویی گفتم:





- این دفعه رو گذشت می کنم.





و با یه پوزخند مثل خودش.





- و امیدوارم دیگه تکرار نشه.





قیافش دیدنی بود. فکشو محکم فشار می داد. معلوم بود چه قدر حرص می خوره. مطمئنا اگه سامان نبود و به خاطر وضعیتم از هیچی دریغ نمی کرد.





- سایه جان بیا بریم تو. خسته شدی.





حالت صداش هشدار دهنده بود. که بعدا باید جواب پس بدی.





منم پررو گفتم:





- آره خیلی خستم. می خوام بخوابم، البته بعد از خوردن ناهار.





جلو جلو رفتم. ولی صدای معذرت خواهی سامان رو که از سعید می کرد رو شنیدم. شونه هام بالا انداختم. «پسره ی پررو. انگار از دماغ فیل افتاده. انگار کشته مرده ی قیافشم. چه خودشم دست بالا گرفته. عمرا دیگه از جنس مذکر خوشم بیاد. بابام و شوهرم برا هفت پشتم کافین.» به ورودی خونه رسیدم. منتظر شدم که اون دو تا هم برسن. وقتی رسیدن سعید با دست اشاره کرد و گفت:





- بفرمایید هر چند دیگه خونه ی خودتونه.





منم بدون این که نگاش کنم گفتم:





- ممنون.





رفتم تو. از ورودی خونه گذشتم. یه خانم ایستاده بود. سلام کرد و کمکم کرد که پالتومو در بیارم. بافتنی رو که آورده بودم انداختم رو شونه هام تا رو شکمم میومد. دوست نداشتم این جوری جلوی اون پسر پررو بگردم. سامانم پالتشو داد بهش و با راهنمایی سعید رفتیم طرف هال. خونه که چه عرض کنم، به کاخ شاه می گفت زکی. خونشون فوق العاده زیبا بود. هالش خیلی زیبا بود. بزرگ، تماما مبله. معلوم بود تزییناتش کار یه دکوراتور باشه. همه چی با سلیقه ی خاصی چیده شده بود. روی یه راحتی نشستم. بعد چه قدر همون خانم با یه سینی که توش سه تا لیوان نسکافه بود اومد. بهم تعارف کرد. چون نسکافه کافیین داشت نمی تونستم بخورم. ازش خواستم اگه شیر کاکائو داره گرمشو برام بیاره. اونم بعد از تعارف کردن به سعید و سامان رفت.





بعد چه قدر برگشت. با یه لیوان شیر کاکائو که بخار ازش بلند می شد. یه ظرف شیرینی هم آورده بود. بعد پذیرایی کردن رفت.





بوی شیر کاکائو دیوونم کرد. با همون داغی یه کم ازش خوردم. وای دهنم سوخت. لیوانو سریع گذاشتم رو میز و دستمو گرفتم جلوی دهنم. سامان فوری بلند شد.





- چی شد سایه؟


romangram.com | @romangram_com