#اسیر_پارت_52
- نه، دوست دارم راه برم و این جا رو نگاه کنم.
- باشه، مراقب باش.
یواش یواش راه می رفتم. رو شن ریزه ها قدم می زدم و اطرفو دید می زدم. باغ زیبایی داشت. تمام حیاط پر از گل و درخت بود که با سلیقه خاصی کاشته شده بودن. یه آلاچیق بزرگ طرف راست بود. خیلی زیبا بود. واقعا باغش مسحور کننده بود. همین طور که می رفتم جلو چشمم خورد به رزهای سرخ. غنچه های زیبایی داشت. رفتم طرفش. یکیشونو چیدم. بوش کردم. با یه نفس عمیق بوی خوشش رو وارد ریه هام کردم. عاشق گل رز بودم. همین طور که چشمامو بسته بودم با شنیدن صدای یه پسر قلبم وایستاد.
- می شه بپرسم شما کی هستین؟
با شنیدن صدای پسر، دستمو که گل توش بود پایین آوردم و مشت کردم. یه آن تیزی یه چیزی رو تو دستم حس کردم.
- با شمام خانم محترم! تو خونه ی من چی کار می کنید؟
مشت دستمو باز کردم. تو دستم خونی شده بود، به خاطر تیغ گل. حدس زدنش مشکل نبود؛ همون دوست سامان. برگشتم طرفش. یه پسر خوش تیپ، با لباس های اسپرت. رو صورتش عرق بود. فکر کنم ورزش کرده بود.
- اگه دید زدنتون تموم شد جواب سوالمو بدین.
- فکر نکنم قابل دید زدن باشید.
- ببخشید! چند دقیقه پیش کی بود داشت منو قورت می داد؟
«بابا اعتماد به نفس. کم نوشابه برا خودت باز کن.»
- من فقط از این که مثل عزراییل پشتم در اومدین شوکه شدم.
- به هر حال می خوام بدونم تو خونه ی من چی کار می کنید؟ اونم بدون اجازه!
- ببخشید فکر نکنم تو باغ خونم اومدن از کسی اجازه بگیرم.
- چی! خونه ی خودت؟
صدای سامانو می شنیدم که دنبال سعید می گشت.
- اِ سعید تو این جایی! می دونی چه قدر دنبالت گشتم. سایه تو هم که این جایی! با سایه خواهرم آشنا شو.
چشماش گرد شد.
- چیخواهرت؟! مگه نگفتی خواهرت ازدواج کرده و رفته؟
romangram.com | @romangram_com