#اسیر_پارت_51
این شعر عاشقونه نیست، یه التماسه خوب من
غرورا گریه می کنن، نشکن منو پسم نزن
چند بار باید به چشم تو، بشکنم تا آروم بگیری
بگو چه قدر گریه کنم، تا دیگه از پیشم نری
بگو چه قدر اشک بریزم، تا منو تنها نذاری
دارم به چشمات باج می دم، تا تو بگی دوستم داری
با شنیدن این آهنگ چشمامو بستم و نفهمیدم که کی خوابم برد.
با صدای سامان که صدام می کرد بیدار شدم.
- به به خانم خوش خواب! همسفر خوبی بودی. نگفتی منم خوابم می گیره راحت خوابیدی.
- باور کن سامان نفهمیدم چه طور خوابم برد.
- عیبی نداره. شوخی کردم. پیاده شو. رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم. یه خیابون بزرگ پر از درخت بود. کسی تو کوچه نبود به جز ماشین های پارک شده.
- سامان این جا که خیلی خلوته. جون می ده برا دزدی.
- بهت گفتم محلشون ساکته. بیا تا خونه رو نشونت بدم.
دستمو گرفت. رفتیم جلوی یه در که انگار در خونه نیست، در قصره. زنگ درو زد. بعد چه قدر یه خانم جواب داد.
- کیه؟
- ببخشید من سامان هستم. دوست سعید. هستن؟
- بله، آقا گفته بودن تشریف میارید.
تیک... در باز شد. رفتیم تو. واقعا عمارت زیبایی بود.
- سایه صبر کن ماشینو بیارم با هم بریم.
romangram.com | @romangram_com