#اسیر_پارت_49
- باشه. بذار صبح. الان خستم. حموم کردم. می ترسم که سرما بخورم. یا نه بذار بریم تهران یه دفعه ای. باید تحت نظر یه دکتر مشخص باشم. این جوری خیالم راحت تره.
- باشه. اینم حرفیه.
- می خوام به مامان بگم. مطمئنا خوشحال می شه.
- بگو. منم دلم براش تنگ شده. می دونم خیلی اذیتش کردم ولی دست خودم نبود.
- عیبی نداره. شرایط تو شرایط خاصی بود.
- ممنون که حمایتم می کنی. ایشاا... عروسیت جبران می کنم. ولی از همین الان بگم مراسمت باشه برا بعد زایمان من؛ وگرنه بهار بی بهار.
دستاشو بالا آورد.
- باشه بابا. چرا می زنی؟ تو کار ما رو راه بنداز. مراسمم باشه برا همون موقع که گفتی.
زودتر از اونی که فکر می کردم آخر هفته رسید. سامان داشت وسایل رو تو ماشین می ذاشت. برای آخرین بار رفتم کنار دریا. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. داشتم با لذت به صدای موج ها گوش می دادم. واقعا دریا آرامش بخشه.
با چشم های بسته ام گذشتمو مرور کردم. ازدواجی که سرانجام نداشت، آرش، بابا، مامان، سامان، خودم و بچم. کجای کارم اشتباه بود؟ انتخاب آرش؟ اون موقع که پا جلو گذاشت فکر نمی کردم بخواد از من خواستگاری کنه. اون بار که من و بهار رو به رستوران دعوت کرد از نگاهای خیره اش به خودم یه جوری می شدم. ولی باورم نمی شد که یه بار دیگه منو تنها دعوت کنه و بگه می خوام با هم بیشتر آشنا شیم. اون موقع منظورشو درک نکردم. بیشتر مواقع می اومد و با هم می رفتیم بیرون. پدرم خوشحال بود که یکی مثل خودش پولدار پیدا شده بود.
عصبانیت های جمشید، ولی من اون موقع ها رو ابرها بودم. از شخصیتش خوشم اومده بود. حرف هاش خیلی قشنگ بود. دلنشین بود. از خودش می گفت؛ از علایقش. از من می پرسید و منم جوابشو می دادم. در مورد خانواده اش پرسیدم. گفت پدرش آمریکاست. مادرشم فوت شده. چیز دیگه ای نگفت. منم بیشتر فضولی نکردم.
چه قدر کارها زود اتفاق افتاد. نامزدیمون زیاد نبود. به خاطر خواسته ی آرش که می خواست زودتر عقد کنیم تا خیالش راحت شه. فامیل زیادی نداشت. ازش پرسیدم. گفت فامیل زیادی نداریم. بیشترشونم ایران نیستن. روز عقد دل تو دلم نبود. یه آن ترسیدم اشتباه نکرده باشم. ولی با دیدنش تمام اون حس بد از بین رفت. خیلی زیبا شده بود. وقتی منو دید باورش نمی شد که من باشم. منو بوسید که از خواب بیدار شه. تو ماشین دایما قربون صدقم می رفت. حرفاش منو به عرش می برد.
مهریم به خواست اون سکه به تعداد سال تولد میلادیم بود. خیلی خوشحال بودم. وقتی که با هم تنها شدیم بدنم می لرزید. منو تو بغلش گرفت. با دستاش منو نوازش می کرد. وقتی بهم گفت منو نگاه کن نگاش کردم. صورتمو با دستاش گرفت. گفت قول می دم خوشبختت کنم. بعد به آرومی لباشو رو لبام گذاشت و منو عمیق بوسید. اولین تجربه ی من بود. وقتی کنار کشید این بار من اونو بوسیدم. خیلی لذت بخش بود. با این کارم خودمو تو بغلش انداختم. خجالت کشیدم. اونم می خندید. می گفت خیلی بوست مزه داد.
با حلقه شدن دست های سامان به خودم اومدم.
- کجا بودی؟ خیلی صدات کردم. ولی انگار این جا نبودی.
- داشتم فکر می کردم.
- چه فکری؟ خوب یا بد؟
- هم خوب هم بد.
- نمی خوای بریم؟ هوا ابریه. تا بارون نگرفته بریم.
- باشه بریم.
romangram.com | @romangram_com