#اسیر_پارت_48





- حامله هم نبودم نمی تونستی کاری کنی.





یه برش کیک با یه لیوان شیر برام گذاشت و خودشم پشت میز نشست.





- سایه من با سعید حرف زدم.





- سعید کیه؟





- بابا همون دوستم که قرار بود مهاجرت کنن.





- آهان، برا چی؟





- برا خونه باهاش حرف زدم. گفت فعلا خونه رو نمی فروشن. چون خودش تو کاراش مشکل پیش اومده. این که پدر، مادرش تا آخر هفته میرن اون می مونه. می گفت کارش سه ماهی طول می کشه.





- خب این طوری که نمی شه. مسلما تا کاراش جور نشه خونشونو نمی فروشه.





- آره به خاطر همین بهش گفتم که خونشونو می خریم. قبول کرد. فقط این که تا کاراش درست شه اون جا می مونه.





- تو که گفتی آخر هفته برگردیم! اونم که حالا حالاها موندگاره.





- من خونشونو دیدم. دو تا عمارت داره. عمارت دوم مال خود سعیده. اون جدا از خونوادش زندگی می کرد. حالا هم مشکلی نیست. اون تو خونه ی خودشه. فقط ورودی حیاط یکیه.





- یعنی خونه ها از هم سوان؟





- آره. با هم فاصله داره. اون بیشتر موقع ها خونه نیست. خیالت راحت. سعید از بهترین دوستای منه.





- اگه تو می گی مشکلی نیست من موافقم. فقط دوست ندارم در مورد من چیزی بهش بگی.





- باشه. اون می دونه که من یه خواهر دارم، می دونه که ازدواج کردی و رفتی.





- باشه. سعی می کنم زیاد از خونه بیرون نرم که ببینمش. از جنس مذکر حالم به هم می خوره.





- دستت درد نکنه. ما هم مذکریم ها!





- نه تو استثنایی. تو عزیز منی. منظور من اون مذکرهای سوء استفاده کن هستش؛ امثال بابام.





- باشه عصرونه ات رو بخور که کلی کار داریم. باید بریم دکتر. یه چکاپ کنی خودتو.





romangram.com | @romangram_com