#اسیر_پارت_47


- عزیزم خواب دیدی. ببین هیچ کی این جا نیست.





- نه خودم دیدمش. حتی می دونست من حاملم.





- ببین همش خواب بود. به خاطر امروزه. در موردش حرف زدیم. با فکرش خوابیدی. بیا این لیوان آبو بخور حالت بیاد سر جاش. رنگت شده مثل رنگ میت.





آبو لاجرعه خوردم. خنکیش آرومم کرد.





- سایه مشکلی نداری؟ اگه می دونی حالت خوب نیست بریم دکتر.





- نه حالم خوبه. فقط ترسیدم.





- این همه استرس برات خوب نیست. این بچه گناه داره. اون از اول که چه قدر دارو مصرف کردی. حالا هم این همه ناراحتی و استرس. ببین به خاطر خودتم می گم. به فکر خودتم باش. این بچه احتیاج به یه مادر با بدن سالم داره. حالا هم پاشو عصرونه بخور. منم کارمو ردیف می کنم که زودتر برگردیم. اگه مامان کنارت باشه منم خیالم راحت تره.





با کمکش بلند می شم.





- میرم یه دوش می گیرم بعد میام.





- باشه، چیزی خواستی صدام کن.





رفتم تو حمام. زیر دوش ایستادم. آب که روم می ریزه احساس خوبی بهم دست می ده. من نباید این قدر ضعیف باشم. حق با سامانه. باید فکرمو دیگه درگیرش نکنم. ولی هر وقت خوابشو می بینم واقعا تعبیر می شه. کاشکی هیچ وقت خوابشو نبینم که زود تعبیر شه. می گن خواب بد رو به آب بگی تعبیر نمی شه. منم خوابمو گفتم. امیدوارم که تعبیر نشه.





از حموم بیرون اومدم. خودمو خشک کردم. لباس گرمی پوشیدم. لباسام چسبونن. هر چی بپوشم گردی شکمم معلوم می شه. موهامو باز کردم. از تو آینه به خودم نگاه می کنم. قیافم خیلی تکیده شده. نگام می رسه به شکمم. دستی بهش می کشم. بهش می گم:





- ببخش کوچولوی من. من مادر خوبی نبودم. ولی از این به بعد سعی خودمو می کنم. مواظبتم. دوست دارم؛ خیلی زیاد.





یه بوسه رو دستم می زنم و می ذارم رو شکمم. موهامو خشک می کنم. تو کشو کیف لوازم آرایشو بیرون میارم. یه کم رژ گونه می زنم. یه رژ لب هم می زنم. مثل همیشه. ابروهام پر شدن. باید موهای بلندمم کوتاه کنم. به خودم دوباره نگاه می کنم. برای شروع بد نیست.





از اتاق اومدم بیرون. رفتم سمت آشپزخونه. سامان تا منو دید واوو بلندی گفت. صندلی رو برام کشید عقب. خودشو خم کرد و گفت:





- افتخار میدین مادموازل؟





من پشت چشمی براش نازک کردم.





- به خاطر آقاییت قبول می کنم.





با خنده ابروهامو براش بالا انداختم.





- حیف که حامله ای وگرنه نشونت می دادم.


romangram.com | @romangram_com