#اسیر_پارت_46
و یه بوسه زدم رو گونش. لپمو کشید. گفت:
- برو بچه.
رفتم تو اتاق. لباسامو عوض کردم. خسته بودم. خیلی خوابم میومد. دراز کشیدم. دوباره یادش افتادم. «یعنی الان کجاست؟ نمی دونم.» فقط از خستگی بیهوش شدم.
*****
- سلام سایه.
برگشتم طرف صدا. خودش بود. هر چی خرید کرده بودم از دستم افتاد.
- تو تو... تو این جا چی کار می کنی؟
- من هر کجا که تو باشی هستم. حالت چه طوره؟ حال نی نیمون چه طوره؟
نگاش رفت سمت شکمم.
- به تو ربطی نداره. این بچه، بچه ی منه. حق نداری نزدیک من و این بچه شی.
برگشتم برم تو که بازومو گرفت.
- کجا؟
داد زدم.
- ولم کن عوضی. تو حق نداری به من دست بزنی. سامان! سامان کجایی؟
اون با صدای بلند خندید. با تمام توانم داد می زدم.
- سامان! سامان!
- سایه! سایه! عزیزم بیدار شو.
با صدای سامان چشمامو باز می کنم. قلبم تند تند می زنه. لباسم چسبیده به تنم. یه نگاه به دور و برم میندازم. نیست. نگام بر می گرده به سامان.
- سامان! اون این جاست. خودم دیدمش.
romangram.com | @romangram_com