#اسیر_پارت_45


- دیگه اون کلمه رو پیش من نیار. فهمیدی؟





- سایه مگه چی شد؟ کدوم کلمه؟ مگه من چی گفتم؟





- سامان تو رو خدا دیگه به من نگو جوجو. من از این کلمه متنفرم؛ متنفر.





منو کشید تو بغلش.





- باشه هر چی تو بگی. فقط گریه نکن. به خودت فشار نیار.





- بریم. فقط بریم.





- بریم خونه؟





- نه، بریم طرف جنگل.





وقتی ماشین راه افتاد سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین. بارون داشت نم نم می بارید. همین یه کلمه از دهن سامان منو زیر و رو کرد. تکیه کلامش بود وقتی صدام می کرد. چرا دایما یه چیزی تو اطرافم منو به یادش می انداخت. تمام کارهاش همش جلوی چشمم رژه می رفت. خصوصا اون سفری که شد بهترین خاطره ی زندگیم. ناخود آگاه دستی کشیدم رو شکمم. همین بچه ی تو شکمم یادگاری روزهای قشنگمه. ته دلم هنوز دوستش داشتم. ولی اون و پدرم منو له کردن. روزی که ازش جدا شدم می خواست باهام حرف بزنه. نتونستم. یعنی هیچی از دور و برم خبر نداشتم. فقط همین که چشم وا کردم خودمو تو خونمون دیدم. چه روزهای سختی بود. با فشار دست سامان به خودم اومدم.





- چیه رفتی تو فکر. چیزی شده؟





- نه چیز خاصی نیست.





- راستی وقتی برگشتیم باید بری چکاپ، به خاطر بچَّت.





- باشه میرم.





- سایه موافقی ناهار رو بیرون بخوریم؟ با چلو کباب موافقی؟





- آره بریم.





- نمی شه الان رفت جنگل. هوا بارونیه. باشه یه موقع که هوا خوب باشه. این جوری بریم می ترسم که سرما بخوری.





- مساله ای نیست.





رفتیم یه رستوران سنتی. خداییش غذاش معرکه بود. نمی دونم حس این که بعد چه قدر برا خودم شدم خیلی تو روحیه ام تاثیر داشت.





موقعی که به ویلا برگشتیم دست های سامانو گرفتم تو دستم.





- ممنون سامان. واقعا امروز روز خوبی بود.


romangram.com | @romangram_com